مبتلا شدند و دستشان از همه جا كوتاه شد ، رو به درگاه خدا مىآورند .
چنانكه در قرآن مجيد مىفرمايد :
« وَإِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنسانِ أَعْرَضَ وَنَا بِجانِبِهِ وَإِذا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعآءٍ عَرِيضٍ » ؛ « 1 »
« ما هرگاه به انسان نعمتى عطا كرديم روى گردانيد و دورى جست و هرگاه شرّ و بلايى به او روى آورد ، زبان به دعا گشود و اظهار عجز كرد » .
دعا سلاح پيامبران است ، آنان نيز هنگام سختىها و روبرو شدن با جهالتها و آزارهاى قوم دعا مىكردند و خدا را مىخواندند .
يكى از دعاهاى مشهور رسول خدا صلى الله عليه و آله ، دعايى است كه اهل تاريخ و حديث در ضمن نقل خارج شدن آن حضرت از مكّه به طايف و برخورد با سفاهت و آزار اهل طائف روايت كردهاند .
اجمال حكايت به اين صورت است كه پس از رحلت حضرت ابوطالب ، قريش بر رسول خدا صلى الله عليه و آله گستاخ « 2 » شدند و آن حضرت را مورد اذيتهايى كه در
هامش
( 1 ) . سوره فصلت ، آيه 51 .
( 2 ) . ابوطالب شيخ قريش و بسيار معظم و مورد احترام و تجليل بود ، او يگانه حامى پيامبر بود ، تا او زنده بود از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله حمايت مىكرد و مانع از تعرض و اذيت قريش به آن حضرت بود و بر خلاف آنچه بعضى وانمود مىكنند كه اسلام ، افرادى مثل ابوبكر و عمر موضع مسلمين را در برابر قريش تقويت بخشيد ، كسى براى اين افراد حسابى باز نكرد و يگانه كسى كه وجودش سبب خوددارى قريش از ايذاى پيغمبر صلى الله عليه و آله بود ، ابوطالب بود ، و لذا بعد از وفات ابوطالب ، با اينكه اين افراد در شمار مسلمين محسوب مىشدند ، وجودشان كمترين اثرى در وضع اذيت قريش از آن حضرت نداشت و قريش در اذيت پيغمبر به جسارتهايى كه در حيات ابوطالب طمع نداشتند ، دست يازيدند ، حتى اينكه سفيهى از سُفهاى قريش خاك بر سر مبارك آن حضرت پاشيد .
ابن اسحاق مىگويد : وقتى اين سفيه خاك بر سر مقدّس رسول خدا صلى الله عليه و آله ريخت ، پيغمبر به خانه برگشت ، يكى از دختران آن حضرت برخاست و خاك از سر مقدّس او مىشست و مىگريست ، پيغمبر به او مىفرمود : گريه مكن دخترم ! خدا از پدرت حمايت مىكند ، مىفرمود : « قريش به من چيزى را كه مكروه و ناخوشم باشد نرساند ، تا زمانى كه ابوطالب درگذشت » . ( سيره ابن هشام ، ج 2 ، ص 26 )
آرى ابوطالب اولين حامى و پشتيبان پيغمبر بود كه حتى جان او را بر جان فرزند عزيزش على عليه السلام ترجيح مىداد و هنگامى كه مسلمين در شعب ابىطالب محصور بودند ، شبها خوابگاه پيغمبر را تغيير مىداد و فرزند دلبندش على را به جاى آن حضرت مىخوابانيد . اين ابوطالب است كه قصيدهاى در مدح پيغمبر و اعلام حمايت و دفاع از او دارد كه مثل ابن كثير دمشقى در تاريخ خود ( ج 3 ، ص 57 ) مىگويد : اين قصيدهاى است بزرگ كه جدّاً رسا و بليغ است و غير از كسى كه به او نسبت داده شده ( يعنى ابوطالب ) كسى ديگر توانايى گفتن آن را ندارد . اين قصيده از " معلّقات سبع " قوىتر و در اداى معنى بليغتر است .
اين حقير اضافه مىنمايم : پس از ابوطالب تا زمان ما نيز نظير اين قصيده گفته نشده . بر هركس كه مختصرى از تاريخ اسلام را بداند ، هرچه مخفى بماند ، اين مخفى نخواهد ماند كه اسلام و تمام مسلمين تا روز قيامت مرهون خدمات و فداكارىهاى اين ابرمرد تاريخ و بزرگ شخصيت قريش و عرب و فرزند عزيزش بَطَل اسلام و عالم اسلام و نفس رسول و سيف اللَّه المسلول و خليفة اللَّه و ولىّ او على بن ابىطالب عليه السلام است ؛ امّا منافقان و ارباب سياست و حزب بنى اميه و كسانى كه پس از پيغمبر بر جهان اسلام مستولى شدند و نويسندگان و گويندگان مزدور آنها ، به جاى قدردانى از اين دو تجسم فداكارى و ايمان و آگاهى كه در اسلام از آنها سابقهدارتر نيست و عمليات و طاعاتشان بهتر و با ارجتر از طاعات و عبادات تمام امّت است ، گفتند : ابوطالب اسلام نپذيرفته از دنيا رفت و فرزندش على را سالهاى سال برمنابرى كه با فداكارىهاى او برپا شده بود ، سبّ و ناسزا گفتند و فضايلش را منكر شدند و تا توانستند رواياتى را كه در فضيلت آن حضرت است ، تضعيف و تأويل نمودند و در مدح ديگران روايات جعل نمودند .