تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با عاشوراييان (فارسى) — صفحة 24

مساهمون:

ص٢٤
آنان دلشان فارغ از همهء اغيار ، و پر از اخلاص و محبت به او بود . آن حالى را كه داشتند مغتنم مىدانستند و به آن معراجى كه عروج كرده بودند سرافراز و سربلند بودند .

قلب‌هاى تاريك

اما از آن سو ، گروه يزيديان كه اين منظرهء روحانى انصار الله در برابرشان قرار داشت ، در عمق ظلمات و تاريكىهايى كه در آن غوطه‌ور بودند و « بعضها فوق بعض » بود ، آن روشنايى جهانتاب را مىديدند . اگر در آنها صاحب وجدانى بود غير از خجلت ، سرافكندگى و از خود بيزارى ، چه احساسى مىتوانست داشته باشد ؛ آنها نه دستشان به دعا بلند مىشد و نه مىتوانستند با عالم معنويت و لذت احساس به كمال و درك حق ، ارتباط برقرار كنند . آنها چه دعايى مىتوانستند داشته باشند ؟ آيا مىتوانستند پيروزى بر حق را از حق طلب كنند ؟ آيا واقعاً مىتوانستند از خدا بخواهند كه حسين و يارانش به دست آنها كشته شوند ؟ به يقين حتى عمر سعد كه با اين زبان به لشكرش گفت : يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشرى « 1 » نيز نمىتوانست ميان خود و خدا ، به حسين نفرين كند ، او خوب مىدانست كه بهشت و رضاى خدا با كارى كه او مىخواهد انجام دهد حاصل نمىشود . اگر كسى در لشكرگاه عمر سعد داراى ضمير بيدارى بود و دعا مىكرد ، دعايش غير از اين نبود كه : « خدايا ! فردا مرا از درگير شدن با
هامش
( 1 ) . اى لشكريان خدا سوار شويد و بر حسين يورش بريد كه به بهشت بشارتتان باد .