قبايل عرب غير اهل مكّه وجود نمىداشت . زيرا كسانى كه به اينان ظلم كرده بودند غير از آنها بودند ، و اگر تنها بدين سبب كه اهل مكّه بنا حق مهاجران را از خانه و اموال خود بيرون كرده و دور راندهاند به مهاجران اجازهء جنگ با اين ظالمان داده مىشد آن گاه اين آيه فرضش نسبت به كسانى كه بعد از ايشان مىآمدند منتفى مىشد زيرا از آن ظالمان و مظلومان مشمول آيه كسى در جهان باقى نمانده بود و فرضش از مردم نسلهاى بعد كه حتى يك تن از آن ظالمان و مظلومان نخستين در ميانشان نبود برداشته مىشد . پس نه چنان است كه تو پنداشتى و نه بدان گونه كه ياد كردى بلكه مهاجران از دو جهت ستم كشيدند يكى ظلم اهل مكه به ايشان با اخراج آنان از خانهها و اموالشان كه اينان به نوبهء خود با اجازهء خدا با آنها جنگيدند ، و ديگرى ظلم خسرو و قيصر و جز آنها از قبايل عرب و غير عرب بر اموالى كه در دست اينان بود / 78 و مؤمنان به داشتن آن اموال سزاوارتر از آن غاصبان بودند ، بنا بر اين با اجازهء خداى تعالى در اين مورد نيز با آنها جنگيدند « 25 » .
به دليل اين آيه مؤمنان هر زمان مىجنگند و در واقع خدا به مؤمنانى كه بدانچه ذات متعالش توصيف كرده از شرايطى كه خدا در ايمان و جهاد بر مؤمنان شرط نموده اجازه داده است و هر كس بدان شرايط آراسته باشد و قيام و اقدام كند مؤمن است ، و همو مظلوم است و بدين معنى مجاز و مأذون به جهاد است ، و هر كه بر خلاف اين باشد ظالم است و از مظلومان نيست و اجازهء جنگ و نهى از منكر و امر به معروف ندارد زيرا شايستهء اين امور نيست و همچنين اجازه ندارد مردم را به خداى تعالى فرا خواند زيرا مثل آن ديگرى جهاد نمىكند كه به دو امر شده مردم را به خدا فرا خواند و نيز مجاهدى نيست از آن گونه كه خدا به مؤمنان امر به جهاد در راه خود داده است ، بلكه جهاد بر ضدّ او و جلوگيرى او را از آن فرمان داده . و نيز از
هامش
( 25 ) - مجلسى ( ره ) گويد : حاصل جواب كه ما پيش از اين گفتهايم اين است كه آنچه در دست مشركان بود از اموال مسلمانان بود ، پس تمام مسلمانان از اين جهت مظلوم بودند و مهاجران از اين جهت بعلاوه از جهت اخراجشان بويژه از مكّه .