نظر دكارت « 1 »
دكارت مىگويد : من فكر مىكنم ، پس من موجودم ، پس مرا چه كسى ايجاد كرده ؟ و كى آفريده ؟ من خودم را نيافريدهام پس ناچار آفرينندهاى دارم ، آن آفريننده بايد واجبالوجود باشد و محتاج به كسى كه او را بيافريند يا وجودش را نگهدارد ، نباشد ، بايد به تمام صفات كمال متصف باشد ، چنان خالقى خداست كه آفريننده هر چيزى است .
نظر اكويناس « 2 »
اكويناس در دليل حدوث مىگويد : اقامه برهان بر وجود خدا به علل طبيعى ممكن است ، زيرا تمام حركات از حركات سابق ناشى مىشود و حركات سابق از حركات سابقتر .
بنابر اين ، حركت يا بايد منتهى به محرك اول بشود و يا به فرض تسلسل ، نهايت نداشته باشد و اين فرض ( فرض تسلسل ) عقلًا محال است .
او مىگويد : موجوداتى كه در اين عالمند ، همه ممكنالوجودند كه مىشود باشند ، ولى حتماً نبايد باشند . اين ممكن بايد بر موجودى كه وجودش ضرورى است - كه حتماً بايد باشد و واجبالوجود است - اعتماد داشته باشد .
و در « برهان نظم » - كه سومين برهانى است كه اقامه مىكند - مىگويد :
در اين عالم ، شواهد غير قابل شمارشى ، دلالت بر وجود نظم مىكند كه حتى جمادات به طريق منظمى حركت دارند . پس چگونه وجود اين نظام محكم بدون قوه عاقلهاى كه خالق اشيا است ممكن است ؟
ما مىتوانيم به طريق فهم طبيعى بفهميم كه خدا هست و يگانه است ؛ چون وجود او و يگانگى او در عجايب عالم و نظم نيكوى كاينات ، درخشان است .
هامش
( 1 ). Descart( 2 ). Aquinas.