تخطي إلى المحتوى الرئيسي

به سوى آفريدگار (فارسى) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
در اين صورت ، به فرض معلول نبودن ماده ، وجود و وجوب و ازليت موجودى كه معلول نبودن حيثيت ذاتى آن نيست ، چگونه قابل تصور است ؟ و چگونه چيزى كه حيثيت ذاتش اباى ازعدم نيست و فرض عدمش نامعقول نيست ، مىتواند معلول نبوده و ازلى باشد و قانون عليت چگونه دراينجا استثنا بر مىدارد . بنابر اين ، اين سؤال بجاست كه : چرا قانون علّيت در ماده جارى نيست ؟ و اگر هر موجودى علتى دارد پس علت وجود ماده چيست ؟ و چگونه ماده استثنائاً بدون علت ، وجود يافته است ؟ اين پرسشى است كه ماديون بايد به آن پاسخ بدهند ، در صورتى كه پاسخ صحيحى براى آن ندارند . اين در صورتى است كه حيثيت ذاتى اين گونه موجودات را فقط ابا نداشتن از علت بدانيم و آنها را در احتياج به علت و معلول بودن و نبودن ، « لا اقتضا » فرض كنيم كه هر چند تصور چنين موجودى كه هم ممكن باشد بدون علت موجود باشد و هم با علت ، از جهت اينكه خلط بين واجب و ممكن و صفت وجوب و امكان مىشود ، محال است ؛ چون اگراين موجود واجب است ، پس بى نياز از علت است . و اگر ممكن است ، بدون علت چگونه وجود پيدا مىكند . و به عبارت ديگر : ياوجودش تعلق و ارتباط به غيراست ، پس وابسته به غير و معلول غيراست . و يا مستقل است و وجودش از خود و به خود است و معلول نيست ، پس اگر لااقتضا نسبت به معلول بودن و نبودن است ، چگونه فرض وجودش بدون علت ممكن است ؟ به هر حال در اين فرض ، ايراد و پرسش ازعلت ، كاملًا بجاست . و اما اگر اين نظر صحيح و دقيق‌تر را در اينجا پذيرفتيم كه حيثيت ذاتى اين گونه از موجودات ، احتياج به علت و معلول بودن است و اصلًا موجودات از دو گونه بيرون نيستند و موجودى كه نسبت به معلول بودن و نبودن ، لااقتضا باشد ، تصور نمىشود .