چون هرموجود مادى را محتاج به علت مىبينيد ، تصور مىكنيد كه احتياج به علت ، ذاتى هرموجود است درحالى كه اولًا اين تجربه شما از حدود موجودات مادى كه عدم احتياج به علت ، ذاتى آنها نيست ، بيرون نيست و نتيجه آن را نمىتوان در موجودات غير مادى و موجودى كه عدم احتياج به علت ذاتى اوست ، جارى شمرد .
ثانياً اين تجربه شما احتياج موجود مادى را به علت اثبات مىكند اما اين احتياج به علت ، ذاتى هر موجودى و نفس وجود داشتن است يا علت ديگر دارد ، مطلبى نيست كه بتوان آن را باتجربه كشف كرد ؛ زيرا اين معنا خارج از حدود آزمايش است .
بنابر اين ، قانونى كه به طور كلى در هر موجودى كه عدم احتياج به علت ، ذاتى او نباشد جارى باشد ، اين است كه علت احتياج آن به علت ، بايد يا حدوث باشد يا امكان ذاتى يا امكان وجودى « 1 » و چون خداوند همان موجود و علةالعلل و مبدأ يگانهاى است كه نه آفريده شده و نه معلول است و نه مخلوق و نه محتاج ، و منزّه از امكان ذاتى و امكان وجودى و حدوث است ، نمىتوان گفت چه كسى او را آفريده ؛ چون اين سؤال فقط در مورد آفريده شده و حادث و ممكن و امكان ذاتى يا وجودى مطرح مىشود .
در مثل مناقشه نيست : بعضى از اشيا ذاتاً خاصيت شيرينى يا شورى ندارند ، بايد ، آنها را نمك زد يا در آنها شكر ريخت تا شور يا شيرين شوند . نسبت به اين اشياء مىشود گفت : چون هر شيرين و شورى ، شيرين كننده و شور كنندهاى دارد ، پس علت شورى يا شيرينى اين شىء چيست ؟ ولى نسبت به « نمك و شكر » كه شيرينى و شورى ، ذاتى آنهاست ، اين پرسش صحيح نيست .
هامش
( 1 ) . و الآن در صدد اين جهت نيستيم كه علت احتياج ، كدام يك از اين امور مىباشد . .