موجود باشد ، به اين معنا كه وجود و پديده و هستى او از غير خودش باشد و بين موجودى كه اقتضاى ذاتش ، آفريده نبودن و معلول نبودن و بودن و وجوددارى و هستى از خود داشتن است .
و به عبارت ديگر مىگوييم :
اين قاعده كه « هرموجودى آفرينندهاى دارد » به اين كليت صحيح نيست و قانون عليت هم به اين كلّيت معقول و قابل تصور نيست ؛ زيرا موجودات از نظر وجود و هستى دو گونه مىباشند :
الف - بعضى موجودات كه وجود و تحقق و هستى آنها انفكاك و تنزه از نيستى از عدم و بى نيازى از علت و وجوب وجود نيست .
و به عبارت ديگر : حيثيت ذاتى آنها احتياج به علت است ؛ يا حداقل اقتضاى عدم علت و ابا از داشتن علت ندارند ، ممكن است معلول و پديده باشند و ممكن است علت و آفريننده نداشته باشند .
مثل « ماده » بنابر رأى مادّيون و ماترياليستها كه آن را ازلى مىدانند ولى هر چند آن را ازلى بدانند و بگويند حيثيت ذاتى آن احتياج به علت نيست ، نمىتوانند بگويند كه حيثيت ذاتى آن ، عدم احتياج به علت است و معلول نبودن و ازلى بودن ، حيثيت ذاتى آن است ؛ چون هر دو صورت درنظر اول و باتوجه به ذات ماده ، احتمال مىرود كه درحقيقت نسبت به علت ، لااقتضا باشد ( يعنى : ذاتش نه اقتضاى علت كند و نه اقتضاى عدم علت ) ممكن است علت داشته و معلول هم باشد و هم ممكن است علت نداشته باشد وهرچه هم مطلب را تعقيب كنند به اينجا نخواهند رسيد كه ازليت و معلول نبودن ، ذاتى ماده است كه اگر فرض علّت براى ماده شود ، ماده ، ماده نخواهد بود و خلاف فرض ، لازم بيايد .
به سوى آفريدگار (فارسى) — صفحة 36
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص٣٦