رسولالله ( صلى الله عليه وآله ) مىباشد كه به او تفويض شده است . به همين جهت به ابىبكر بعد از تصدّى منصب حكومت عنوان خليفه رسولالله اطلاق شد ، و ملوك بنىاميه و بنىالعباس كه مقام رياست دنيوى را گرفتند ، خود را خليفه رسولالله مىناميدند .
بنابراين اگر خود پيغمبر اكرم فرمود : فقها ، خلفا و جانشينان من هستند ، مسلماً فهميده مىشود كه در مقام جعل منصب حكومت بر فقها است ، و ظهور اين كلام در تفويض مقام زعامت به آنها
قابل انكار نيست و آيه كريمه : « يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاك خَلِيفَةً فِي الْارْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاس » « 1 » بهترين تأييد است ، زيرا در اين آيه خداوند تبارك و تعالى ترتب حكومت بر مردم را به قرار دادن داود « خَلِيفَةً فِي الْارْضِ » امر مسلّم و مفروغٌ عنه و واضح فرض نموده و مىفرمايد : حال كه حكم مىكنى ، متابعت هواى نفس مكن . و امر ديگر كه مؤيد مىباشد آنكه راوى معنى خلافت را و اينكه در چه امر خليفه مىباشند ، نپرسيد ، بلكه سؤال كرد كيانند خلفاى شما ؟ حضرت فرمود : علما ، خلفاى من هستند .
اشكال كردهاند به دلالت فوق به اينكه روايت داراى دو قرينه است بر اينكه مراد جانشينى علما است در خصوص تبليغ احكام ، نه در منصب حكومت ، يكى آنكه علما ، جانشين پيغمبر و نبىّ ، بهعنوان نبوّت و پيغمبرى شدهاند و معناى اين تعبير چنين است ، مثلا اگر امام جماعتى در موقع سفر ، شخصى را خليفه خود قرار دهد ، آيا بيش از جانشينى او در نماز جماعت فهميده مىشود ؟ يا تاجرى در روز مخصوصى كسى را خليفه خود قرار دهد آيا غير از جانشينى او در امر تجارت فهميده مىشود ؟ بنابراين اگر پيغمبر كه از طرف خدا احكامى براى مردم آورده است بفرمايد فقها ، خلفاى من مىباشند ، بيش از جانشينى در بيان احكام چيزى فهميده نمىشود .
دوم آنكه در بيان تعيين خليفه مىفرمايد : آنها كسانى هستند كه بعد از من مىآيند و احكام را بيان مىكنند . جواب اين اشكال با بيانى كه شد معلوم مىشود ، زيرا اولا
هامش
( 1 ) . ص ، 26 ،