تخطي إلى المحتوى الرئيسي

همپاى انقلاب (خطبه هاى نماز جمعه) (فارسى) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
ذلِكَ » ؛ آرى ، بلكه از اين هم بدتر خواهد شد . چنان روزى بر شما فرا مىرسد كه اين انسجام و اين وحدت را از دست مىدهيد و دشمنان و كفّار بر شما مسلط مىشوند . مؤمنين خالص را مانند دانه‌اى كه مرغ ، او را جدا مىكند و مىخورد ، جدا مىكنند و محو مىكنند تا اينكه به همهء شئون زندگى شما مسلط شوند . پيامبر صلى الله عليه و آله لشكر اسامة بن زيد را تجهيز كرد و تلاشِ فراوان براى حركتِ آن نمود تا آن آفتِ هميشگىِ انقلاب‌ها در اسلام رخنه نكند و بدان آسيب نرساند ؛ امّا اسلام ، اين حركتِ خدايى هم مصون از آن قاعدهء كلّىِ آسيبِ انقلاب‌ها نمانْد . بالاخره طولى نكشيد كه انحرافْ حاصل شد ، انحرافاتِ ديگر هم روىِ كار آمد . سرانجام ، وضع بدانجا رسيد كه معاويه به نام اسلام ، بر مردم خلافت كرد و به نام امير المؤمنين مشهور شد و بساط اسلام تبديل به سلطنتِ يزيدها و بنى عباس‌ها گرديد . آن انحراف‌هاى اوّل ، چنين نتيجه‌اى را داد . اسلام با انقلاب‌هاى ديگر ، يك تفاوتِ اساسى داشت و آن اين بود كه : خاندان پيغمبر و علاقه‌مندان آنها در مقابل اين انحرافات و خطاها ايستادگى كردند . آنها به قيمتِ بسيار گرانى ، اصلِ پيكرهء اسلام و قرآن را حفظ كردند ، به گونه‌اى كه حتى بعد از 14 قرن ، اگر كسى بخواهد اين اسلام را پياده كند ، مىتواند به اسلام اصيل و نابْ دست يابد و اسلام واقعى در دسترس او قرار مىگيرد . در طول تاريخ اسلام ، وفاداران راستين پيامبر و وحىْ چنين هنرى به خرج دادند و نتيجه هم گرفتند . سال‌هاى سال ، به نام اسلام ، حكومت مىشد ؛ اما جلوه و الگوى اين اسلامِ حاكم در جامعه ، هارون الرشيدها و مأمون‌ها بودند و اگر هدايتگرى چون امام رضا عليه السلام مىآمد نفس بكشد ، حقّ نفس كشيدن به او نمىدادند و نداى آزادى و اسلام و عدالت را در گلوى ايشان خفه مىكردند . مثال ديگر راجع به آسيب يافتنِ انقلاب‌ها در عصر خودمان ، نهضت اصلاح‌طلبىِ مشروطه است كه هنوز ، حتى صد سال از آغازِ دوران آن نگذشته است . ببينيد مشروطه در عرض هفتاد و هفت سال ، از كجا به كجا رسيد . نهضت مشروطه‌طلبى به دست طباطبائىها ، بهبهانىها ، نورىها و اصفهانىها و به فرمان مراجع نجف آغاز گشت و به پيروزى رسيد ؛ امّا در مقام پياده كردن و عمل كردن ، منجر به سلطنتِ خاندان و دربار منحوسِ پهلوى شد . دستاورد مشروطه براى ما ، حكومت پهلوى شد . هر چند ، مشروطه از اوّل و در باطنِ خود ضعف‌هايى را داشت . قانون اساسى را كه مىنوشتند ، نظام شاهى را قبول كردند و گفتند : شاه باشد ، امّا خوب باشد . آخر اين كه جمع متناقضين است ، مگر شاه هم خوب مىشود ؟ ! مگر مىشود يك چيز ، هم سياه باشد و هم سفيد باشد ؟ مگر مىشود يك چيز هم سبك باشد هم سنگين باشد ؟ ولى توجه نكردند كه اين نظريه ، جمعِ دو چيز متناقض است . مگر مىشود دربار باشد ، اما دربارِ خوب ؟ مگر ما دربارِ خوب هم در دنيا داريم ؟ مگر در جهان ، شاه و دربارِ خوب هم تصوّر مىشود ؟ اين ضعف را نهضت مشروطه در باطنِ خود داشت و از همين ضعف ، ضربه خورد . من نمىخواهم در اينجا در بارهء اينكه چرا مشروطه اين ضعف‌ها را داشت ، سخن بگويم ، زيرابحث ما راجع به اين نيست ؛ امّا مىخواهم بگويم : مشروطه براى آزادى آمده بود ، تبديل به استبداد شد ؛ براى نظارتِ فقها بر قوانين آمده بود ، تبديل به نظارتِ سفارتِ آمريكا شد ؛ براى اصلاح آمده بود ،