قريش از وليد پرسيدند : آنچه محمد مىخواند چيست ؟ آيا شعر است ، يا وردهاى كاهنها است ، يا سخن جن و شياطين است كه به زبان او جارى مىشود ؟ او گفت : هيچ كدام از اينها نيست . گفتند پس چيست ؟ او فرصت خواست تا سخن پيامبر را بار ديگر بشنود تا نظر خود را بگويد . آمد نزد پيامبر و گفت : قدرى از شعرهايت را براى من بخوان . رسولالله فرمود : آنها شعر من نيستند ، سخن خدا است كه انتخاب مىكند و بر پيامبران و فرشتهها نازل مىفرمايد ، و ما به مردم بازگو مىكنيم . وليد گفت : هر چه هست قدرى از آن براى من بخوان . رسولالله نيز قدرى آيات قرآنى خواند . وليد سخت تحت تأثير قرآن قرار گرفت و برخاست و رفت . قريش به ابى جهل گفتند : وليد نيز به اسلام گرويد و به پيامبر ايمان آورد و بدين جهت به سوى ما برنگشت . ابوجهل نزد وليد آمد و به وى گفت : ما را سرافكنده و مفتضح و رسوا نمودى و بهانه بهدست بدگويان دادى ؛ به اسلام گرويدى ؟ وليد گفت : نه ، من به اسلام نگرويدم و لكن از محمد سخن بلندى شنيدم ؛ والله هيچ كدام از اين سخنها كه شما مىگوييد نيست ؛ « إنّ لِقوله لَحلاوة ، و إنّ عليه لَطلاوَة ، و إنّ أعلاه لَمُثْمِرٌ ، و إنّ أسفله لَمُغْدِقٌ » ؛ سوگند به خدا سخن او بسى شيرين است ، زيبايى و شادابى دارد ، شاخههايش پربار و ريشههايش سيراب و محكم است . ابوجهل گفت : قبيلهات با اين گفتار از تو خوشنود نمىشوند . او گفت : پس بر من مهلت ده تا فكر كنم . پس از مدتى گفت : سخن او سحر است و از
در پرتو وحى (فارسى) — صفحة 419
مساهمون: السيد عبد الكريم الموسوي الاردبيلي
ص٤١٩