عنوان حدود فدك معين كردند . « 1 » كنايه از اين كه بحث صرفاً بر سر قطعه زمين فدك نيست ؛ بلكه مسأله حاكميت و خلافت است .
ابن عباس نقل مىكند كه در زمان حكومت عمر بن خطاب روزى نزد او رفتم ، ديدم تنهاست و چوبدستى در دست دارد كه يك سر آن را به زمين گذاشته و سر ديگرش را به چانهاش تكيه داده است . تا مرا ديد گفت : خوب شد آمدى ، تنها بودم و دلم مىخواست كسى بيايد ، چه كسى بهتر از شما ! خيلى محبت كرد و سپس گفت : ابن عباس ! على كجاست ؟ گفتم : در خارج از شهر است و مشغول كشاورزى است . گفت : آيا هنوز هم ادعاى خلافت دارد ؟ گفتم : اينجا من و تو هستيم و فرد ديگرى نيست ، خدا هم مىداند و به همه ما آگاه است . اگر چيزى را بپرسم راستش را مىگويى ؟ گفت : آرى . گفتم : اين كه مىگويى على خليفه نيست آيا در خلوت هم مىگويى ؟ تو خودت مىدانى كه خليفه بر حق پيامبر ( ص ) ، على ( ع ) است آيا بين خود و خدايت هم اين مسأله را منكر هستى ؟ كه در اينجا عمر جوابى براى گفتن نداشت و سكوت كرد . « 2 »
هامش
( 1 ) . ابن شهر آشوب ، مناقب آل أبى طالب ، ج 3 ، ص 435 ؛ مجلسى ، بحار الانوار ، ج 48 ، ص 144 ؛ إن هارون الرشيد يقول لموسى بن جعفر خذ فدكا حتى اردها اليك ، فيأبى حتى الحّ عليه فقال : لا آخذها الا بحدودها قال : و ما حدودها ؟ قال ان حددتها لم تردها ؟ قال : به حق جدك إلا فعلت قال : اما الحد الاول فعدن ، فتغير وجه الرشيد و قال : ايها ، قال : و الحد الثانى سمرقند ، فاربدّ وجهه قال : و الحد الثالث افريقيه ، فاسود وجهه و قال : هيه . قال : و الاربع سيف البحر مما يلى الجزر و ارمينيه قال الرشيد : فلم يبق لنا شى ، فتحول الى مجلسى قال موسى : قد اعلمتك اننى إن حددتها لم تردها فعند ذلك عزم على قتله .
( 2 ) . قمى ، سفين البحار ، ج 2 ، ص 151 .