فساد و بىحكمتى است ؟ اين مسألهاى است كه ندانستن آن انسان را خيلى بيشتر رنج مىدهد و ناراحت مىكند تا آن كه نداند آيا او طبق نظريه فيكسيسم پيدا شده است يا طبق نظريه تحول انواع ؟ زيرا اين كه نظريه فيكسيسم واقعيت داشته باشد و يا تحول انواع ، هيچ اثرى در سرنوشت و تصميمگيرى و عمل انسان ندارد ، اما اين مسأله نقش محورى در تعيين سرنوشت انسان دارد .
اين كه انسان باور كند كه هيچگونه غايت و فايدهاى از وجود او در هيچ جا در نظر گرفته نشده و فقط صدفه و اتفاق او را به وجود آورده و طبق قوانين طبيعى به زندگى ادامه مىدهد و سپس مىميرد ؛ يا باور كند كه او را طبق نقشه و طرح و برنامه حساب شده آوردهاند و او
وظايف و مسؤليتهايى دارد و رفتن او نيز به همين منوال خواهد بود ، اين امر به طور قطع در كاركرد و عمل او تأثير مىگذارد .
لذا مىبينيم يكى مىگويد :
جهان چون خد و خال و چشم و ابروست * كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
ديگرى مىگويد
خلقت من در جهان يك وصله ناجور بود * من كه خود راضى به اين خلقت نبودم زور بود
سومى مىگويد :
و طريقى ما طريقى أقصيرٌام طويل * هل أنا أصعدام أهبط فيهام أغور
هل أنا السائر فى الدربام الدرب يسير * ام كلانا واقف و الدهر يسرى لستُ أدرى