كسى مذهبى را قبول كرد و رنگ فكر خود را به آن داد . حقايق دين در پس پردههاى ضخيم موهومات و خرافات مخفى گشت .
بدين منوال بود تا دوران علم و دانش فرا رسيد ، انسان در اين دوره تاريكىهاى جهل و نادانى را كنار زد . رازهاى نهفته طبيعت را آشكار ساخت . به قدرت و عظمت خود پى برد و ديگر حاضر نبود هر مطلب خرافى را بپذيرد . و چون در اين دوره دين آميخته با خرافات بود موقعيت دين متزلزل شد . و كمكم اديان كنار گذاشته شد ؛ ولى در اينجا هم ، باز فطرت كار خود را كرد . انسان ديد با همه اينها نمىتواند پا روى حقيقتى كه دل او را مشغول كرده بگذارد و كشش روحى خود را به سوى يك هدف مقدس ، ناديده بگيرد . ناچار شد كه به سوى دين بازگردد دينى كه آلوده به موهومات و خرافات نبوده و مطابق فطرت او باشد و اين دوره ، دوره رجوع به فطرت است .
اين نظريه طرفداران زيادى دارد و « فريد وجدى » در مقدمه تفسيرش آن را از « ماكس مولر » آلمانى نقل كرده ؛ خودش نيز آن را پسنديده است .
گروهى ديگر تحولات دين را به سه دوره تقسيم كردهاند : دوره تعدد خدايان ، دوره ترجيح و دوره يگانه پرستى . به عقيده اينها بشر اوليه به خدايان زيادى قائل بود و هر يك از كارهاى جهان را به عهده يكى از آنها مىگذاشت . كمكم يكى از آنها را انتخاب نمود ؛ قدرت وسيع را به
در پرتو وحى (فارسى) — صفحة 224
مساهمون: السيد عبد الكريم الموسوي الاردبيلي
ص٢٢٤