بنابراين چه لزومى دارد بگوييم در بحث منطقهء الفراغ اين قواعد حكم فرما نيست ؟ يعنى ما وقتى بتوانيم قواعدى داشته باشيم كه كل مباحث نظام سياسيمان را پوشش بدهد ، چه لزومى دارد كه محدودهء قواعد را كوتاه و كوچك كنيم و بگوييم بعضى از مباحث فقهى را شامل مىشود و مثلًا مباحث فقهى ديگر را به بحث منطقهء الفراغ ارجاع بدهيم و بگوييم اصلًا اين مباحث مطرح نمىشود و مسكوت است .
نكتهء مد نظر من اين است كه ما وقتى قواعدى داشته باشيم كه بتواند آن مباحث را پوشش بدهد ، چه لزومى دارد كه معتقد بشويم به اين كه اصلًا نبايد وارد اين منطقه شويم و به فرمودهء ايشان مسائل را فقه زده كنيم . ما به عنوان مكلف بايد حكم شرعى را بدانيم ، مثلًا بدانيم آيا فردا حق شركت در انتخابات را داريم يا خير ؟ مى توانيم به قاعدهء سلطنت استناد كنيم . بعضى از فقها مىفرمايند قاعدهء سلطنت در ظاهر « الناس مسلطون على اموالهم » بحث اموال را شامل مىشود ، اما بحث انفس را به طريق اولى شامل مىشود به خاطر اينكه سلطهء انسان ابتدا بر جانش است بعد بر مالش است . حالا كه من بر سرنوشت خودم اعم از ، سرنوشت شخصى و سرنوشت اجتماعى حاكم هستم پس ( به دليل همين قاعده ) حق دخالت در سرنوشت اجتماعى خودم را دارم . وقتى مى توانيم از چنين قواعدى در اين مباحث استفاده كنيم ، به نظر من شايد كم توجهى باشد كه اينها را كنار بگذاريم .
نشست هاى علمى مركز فقهى أئمه أطهار (ع) (فارسى) — صفحة 183
مساهمون: مركز فقه الأئمة الأطهار ( ع )
ص١٨٣