2 . با شنيدن خبرِ شهادتِ اين دو بزرگوار فرمود : « شيعيان ما به ما خيانت كردند و از يارىِ ما دست برداشتند . هر كدام از شما كه بخواهد برگردد آزاد است من بارى بر دوش كسى ندارم » . گروهى از همراهان امام عليه السلام با شنيدن اين سخن ، امام عليه السلام را ترك گفتند و هركدام به سويى رفتند . و تنها كسانى ماندند كه از مكّه با آن حضرت همراه بودند و اين سخن امام عليه السلام ، افزون بر اين كه نوعى تصفيه بود ؛ سخن از شهادت بود ، نه تأسيس حكومت ! !
3 . پراكنده شدن همراهان و خبر شهادت حضرت مسلم و ابن بُقْطُر هيچ گونه تزلزلى در عزم پولادين و ارادهء راسخ امام عليه السلام و يارانش ايجاد نكرد .
4 . مرد عرب با تحليلِ اوضاع سياسى و موقعيت نظامى كوفه ، رفتن امام عليه السلام به كوفه را مصلحت امام عليه السلام نمىدانست . از اين رو ، از امام حسين خواست ، تا از اين سفر چشم پوشد . و امّا امام عليه السلام فرمود : آن چه گفتى بر من پوشيده نيست و من بر آنم كه تسليم ارادهء خداوند باشم . بنابراين به راهى كه در پيشِ رو دارم ، ادامه خواهم داد .
نتيجه اينكه علىرغم تصوّر مؤلّف شهيد جاويد ، امام عليه السلام مىدانست كه در كوفه نيروى ملّى مورد اطمينانى ندارد كه با اعتماد به آنها در انديشهء تأسيس حكومت باشد . و قهراً اگر مقصود امام عليه السلام تأسيس حكومت بود ، مىبايست بر پايهء اين تحليل ، از همان جا ( درّهء عَقبه ) ، از همان راهى كه آمده است بازگردد و نمىبايست به گونهاى سخن بگويد كه گروهى از همراهانش او را رها كنند و تنها همانهايى بمانند كه خطبهء « خُطَّ المَوت » را با گوش جان شنيده بودند . « 1 »
هامش
( 1 ) . پاسخ حسين عليه السلام به پيرمرد جالب بود ؛ چون كه نخستين بارى بود كه حسين عليه السلام مىگفت بر من چيزى پوشيده نيست و راه سلامتى را ميدانم . حسين مردم كوفه را بهتر از دگران مىشناخت ، چنان كه از راز پيروزى نيز آگاه بود . ولى پند نصيحت گران را گوش مىداد و با حسن خلق و خوش خويى با آنان روبرو مىشد . هنگام خروج از مكّه پيش بينى كرد و گفت : « مىبينم كه گرگان بيابانى مرا پاره پاره مىكنند » . دشمنان حسين عليه السلام انسان نبودند ؛ سگان و گرگان درنده بودند . انسان ، ياران حسين عليه السلام بودند كه براى نجات انسانيّت از دندانِ گرگان و سگان اموى كوشيدند . حسين از همين جا مىتوانست به راهى ديگر برود ، ولى نرفت . راه ديگر آرمان حسين عليه السلام را تأمين نمىكرد .