رضاعىاش عبداللَّه بُقْطُرْ « 1 » آگاه شد . و در اين جا بود كه به همراهانِ خود فرمود :
قَدْ خَذَلَنَا شَيعَتُنَا ، فَمَنْ احبَّ أَنْ يَنْصَرِفَ فَلْيَنْصَرِفْ ، لَيْسَ عَلَيْهِ مِنَّا ذِمَامٌ . « 2 »
شيعيان ما به ما خيانت كردند و از يارىِ ما دست برداشتند هر كدام از شما كه بخواهد برگردد ، آزاد است ؛ من بارى ( حقّى ) بر دوش كسى ندارم .
همراهان امام عليه السلام با شنيدن سخن آن حضرت ، پراكنده شدند . گروهى به طرف راست و گروهى به طرف چپ مسير ، و تنها همانها كه از مكّه با امام بودند در كنار ايشان به سوى مقصدى كه در پيش داشت به راه خود ادامه دادند .
برخوردِ اينگونهء امام عليه السلام ، اگر چه نوعى تصفيه بود ، براى اين بود كه مىدانست گروهى از اعراب ، يعنى همانها كه رفتند مىپنداشتند امام در اين حركت پيروزمندانه وارد كوفه خواهد شد و زمام حكومت را به دست خواهد گرفت و مردم به اطاعت از آن حضرت ، تن درخواهند داد . از اين رو ، خواست تا بدانند كه براى چه بايد اين راه را طى كنند .
امام حسين عليه السلام و همراهانِ آن حضرت ، سپس به راه خود ادامه دادند ، تا در درّهء « عَقَبه » فرود آمدند ؛ در اين جا ، مردى از عرب « 3 » به حضور امام عليه السلام بار يافت و پرسيد : كجا مىرويد ؟ فرمود : به كوفه . آن مرد عرب گفت : تو را به خدا سوگند ، برگرد و به كوفه نرو . در كوفه با نوك نيزه و تيزى شمشير مواجه خواهى
هامش
( 1 ) . علّامهء شعرانى رحمه الله در پاورقى نفس المهموم ، ص 87 مىنويسد : « بُقْطُرْ » به باء موحده - بر وزن « بُرْثُنْ » صحيح است .
( 2 ) . كامل ابن اثير ، ج 4 ، ص 43 .
( 3 ) . پيرمردى از عشيره عِكْرَمه .