گورها مىپرداختند و كفها براى اجسادشان كفن مىبافتند . گردنكشان ، با مرگ دست و گريبان شدند و از ضربتهاى موج ، پاسخ سُخريّههاى خود را دريافت مىكردند ، تا سرانجام به ناكامى جان سپردند . نوح از عرشهء كشتى نگاهى به دريا افكند و فرزندش « كنعان » را كه به بدبختى و كفر گرفتار شده و دست از دامن پدر برداشته بود ، ديد كه گريبانش به دست مرگ و موج افتاده و بيهوده دست و پا مىزند ، تا مگر خود را به تپهاى رساند ، يا دست در دامن كوهى بلند زند . امّا مرگ از كوه و غرق شدن ، از تلّ و تپه ، به او نزديكتر است . نوح به حكم غريزه ، بر فرزند خويش رقّت گرفت و بر بيچارگى و درماندگىاش رحمت و شفقت آورد . او را ندا دَرْ داد ، تا مگر در اين لحظهء خطرناكِ مردافكن ، نداىاش به گوش دل بشنود و به ايمان روى آوَرَد . از اين رو ، فرياد برآورد : فرزند عزيزم ، به كجا مىروى ؟ از هر جا و به هر جا كه بگريزى در آغوش قضا و ارادهء خدائى . ايمان آور و آهنگ كشتى كن ، تا در سلك خويشان خود و مؤمنان ، درآيى و خود را ، از مرگ بِرَهانى . لحظهاى به خويش آى و از كافران خيرهسر مباش . فرزند نوح هنوز گرفتار كبر و نخوت بود و خيرخواهى پدر را به هيچ مىگرفت و گمان مىكرد كه بازوى ناتوان بشر ، تابِ كُشتى و ياراى هماوردى با قضا و قدر الهى را دارد . براى همين ، در جواب پدر گفت : به زودى به كوهى پناه مىبرم كه مرا از آب نگاه دارد . « 1 » نوح كه فرزند را اين چنين گرفتار غرور و دچار موج و در كام مرگ مىديد ، بانگ برآورد كه : امروز از فرمانِ - عذاب - خداى هيچ
هامش
( 1 ) . مثنوى ، دفتر چهارم ، ابيات 1410 - 1415 .همچو كنعان سر ز كَشتى وا مَكَش * كه غرورش داد نفسِ زير كش
كه : بر آيم بر سرِ كوهِ مَشيد * منّتِ نوحم چرا بايد كشيد ؟
كاشكى او آشنا نآموختى * تا طمع در نوح و كشتى دوختى
كاش چون طفل از حِيَل جاهل بدى * تا چو طفلان چنگ در مادر زدى