براى بردن آب از خانهها بيرون آمده بودند . طالوت و غلام ، نشانِ خانهء سموئيل پيامبر را از ايشان پرسيدند و از چگونگى ديدارش جويا شدند . دخترها گفتند :
مردم بالاى اين كوه در انتظار اويند تا از خانه بِدَر آيد و او را ديدار كنند . در حال گفت و گو بودند ، ناگهان طلعت سموئيل نمايان شد و هالهء پيامبرى گِرداگِردِ وجودش را فرا گرفته بود و عِطر وحى از جانباش مىوزيد و سيمايش از حشمت پيامبرى كريم و بزرگوار ، حكايت مىكرد .
چشمان سموئيل و طالوت به يكديگر افتاد ، و از همان آغازِ ديدار در ميان دلهاشان آشنايى برقرار شد و در ميان جان هاشان پيوند يگانگى و صميميت استوار گشت . سموئيل از همان لحظه طالوت را شناخت و دانست ، كه اين جوان همان است كه خداوند فرمان داده ، تا او را به پادشاهى برگزيند و زمام امور مملكت را به دو بسپارد . طالوت گفت : اى پيامبر بزرگوار ، من براى ارشاد و راهيابى نزد تو آمدهام ؛ چارپايانِ پدرم در اطراف اين رودخانه و درّههاى كوهستان ناپديد شدهاند و من با اين غلام در جست و جوى آنها روانه شديم و هر چه گشتيم آنها را نيافتيم و پس از سه روز راه پيمايى ، جز خستگى ودرماندگى چيزى به دست نياوردهايم ، سموئيل گفت : چارپايان ، اكنون در راه دهكده و رو به باغستان پدرت رواناند ، پس دل در گروِ كار آنها مدار ؛ و امّا من تو را براى كارى بسيار مهمتر و بزرگتر از آن ، فرا مىخوانم . خداوند تو را به پادشاهى بنى اسرائيل برگزيده است ، تا آنها را از پراكندگى و پريشانى ، بازِشان آرى و كارهاشان ، سامان دهى و با توانايى و دانايى كه در تو مىبينم ، آنها را از سلطهء دشمنانِشان نجات دهى . و اگر خدا بخواهد ، يارى و پيروزى خود را نصيب تو خواهد ساخت . و دشمنان شما را به دست شكست و خوارى خواهد سپرد . طالوت گفت : مرا با سلطنت و پادشاهى چه كار ؟ من از فرزندان بنيامين ، گمنامترين اسباط و فقيرترين ايشانم ، پس چگونه به پادشاهى رِسَم و چگونه
حماة الوحي (پاسداران وحى) (فارسى) — صفحة 133
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص١٣٣