روز ، از حال و روز ما بدتر و كدامين ذلّت از روزگار ما سختتر است ؟ « وَمَا لَنَآ أَلَّا نُقتِلَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِيرِنَا وَأَبْنَآ ل نَا . . . » سموئيل گفت :
بگذاريد ، تا من در كار شما با خداوند مشورت كنم و از وحى الهى راهنمايى جويم . پس خداوند به او وحى فرستاد كه من « طالوت » را به پادشاهى ايشان برگزيدم ، سموئيل گفت : پروردگارا ، من هنوز طالوت را نمىشناسم و او را تا كنون نديدهام . پس وحى آمد كه من او را نزد تو مىفرستم و در پيدا كردن و ديدنش زحمتى نخواهى ديد ، پس چون نزد تو آيد كار سلطنت و پرچم جهاد را به دست او سپار .
طالوت ، مردى تنومند و بلند قامت و خوش اندام و سختْ پى بود و چشمان درخشان و نافذش ، از دلى آگاه و روحى قوى حكايت مىكرد ولى آوازه و شهرتى نداشت ، او با پدرش در يكى از دهكدههاى ساحل رودخانه مىزيست و چارپايان پدر را به چرا مىبرد و به كار فلاحت مىپرداخت . در آن هنگام كه طالوت در كشت زار و بوستان ، با پدرش كار مىكرد ، الاغهاشان را گم كردند طالوت و غلامش در جست و جوى آنها در اطراف رودخانه ميان درّهها مىگشتند و چند روزى همچنان سرگردان در پستى و بلندى بيابانها مىرفتند تا پاهاشان ورم كرد و خستگى بر ايشان چيره شد . طالوت به غلام خود گفت : بيا تا به دهكده باز گرديم ؛ زيرا چنين احساس مىكنم كه پدرم از درازى اين جست و جو ، پريشان خاطر و پراكندهدل شده است . غلام گفت : ما اكنون به سرزمين « صوف » شهر « سموئيل » رسيدهايم و او آن طور كه من مىشناسم پيامبرى است كه بر او وحى نازل مىشود و فرشتگان نزد او آمد و شد مىكنند . بيا تا نزد او رويم و در كار خود از او يارى طلبيم ، تا مگر در پرتو وحى و در روشناى رأىاش ، راه به جايى بريم . طالوت نظر غلام را پسنديده يافت و برق اميد در دلش بدرخشيد .
پس چون به جانب منزل سموئيل رهسپار شدند در راه دخترانى را ديدند كه
حماة الوحي (پاسداران وحى) (فارسى) — صفحة 132
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص١٣٢