ايشان گرفتند . از اين پس رشتهء اتحادشان گسيخت و روابطشان از هم پاشيد و به خاك ذِلّت نشستند و ديده از تماشاى شوكت پيشين و عزّت ديرين خود ، فروبستند . روزگارى دراز بر اين منوال گذشت ، تا زمان « سَمُوئيل » « 1 » يكى از پيامبران شان ، فرا رسيد . پس گروهى از آن قوم به او متوسل شدند و از پريشانى و بىسامانى خود به او شكايت بردند و از او خواهش كردند تا پادشاهى بر ايشان گمارَد كه در زير پرچم او گرد آيند و به فرمان او كارزار كنند ، تا مگر به فرماندهى او بر دشمن پيروز شوند و از يارى خداوند برخوردار گردند : « أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِن م بَنِى إِسْرَ ءِيلَ مِن م بَعْدِ مُوسَى إِذْ قَالُوا لِنَبِىّ لَّهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُّقتِلْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ . . . » .
سموئيل ، كه خوى و منش آن قوم را به خوبى دانسته و نقطه ضعفشان را نيكو دريافته بود ، در جوابشان گفت : من بيم آن دارم ، كه چون فرمان جنگ دررسد از انجام وظيفه سر باز زنيد و چون روزِ كارزار درآيد ، راه فرار پيش گيريد : « هَلْ عَسَيْتُمْ إِن كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلَّا تُقتِلُواْ . . . » قوم گفتند : چگونه ممكن است كه ما از انجام وظيفه كوتاهى و مسامحه كنيم ؛ در حالى كه ما را از شهر و ديارِمان ، بيرون راندهاند و از فرزندان مان دور ساختهاند ؟ كدام حال و
هامش
( 1 ) . اين پيامبر « سموئيل يا شموئيل » نام داشت مدتى پس از موسى عليه السلام بنى اسرائيل دچار پراكندگى و اختلاف شدند و قدرت خود را از دست دادند ، تا آنجا كه دشمنانشان ، بسيارى از آنان را از سرزمينشان بيرون راندند . آنگاه خداوند وى را براى نجات آنها برانگيخت .