المتصف بالعدم في زمان حدوث الآخر لعدم اليقين بحدوثه كذلك في زمان ، [ بل قضية الاستصحاب عدم حدوثه كذلك كما لا يخفى ] [ 1 ] .
و كذا فيما كان مترتبا على نفس عدمه في زمان الآخر واقعا ، و إن كان على يقين منه في آن قبل زمان اليقين بحدوث أحدهما ، لعدم إحراز اتصال زمان شكه و هو زمان حدوث الآخر به زمان يقينه ، لاحتمال انفصاله عنه باتصال حدوثه به .
شرح
[ 1 ] 2 : گاهى اثر شرعى بر عدم يكى از حادثين ، مترتب مىشود « 1 » منتها نه « بالاضافة الى اجزاء الزمان » بلكه موضوع اثر شرعى ، عدم يكى از حادثين نسبت به حادث ديگر است . « 2 » . يعنى : نبودن حادث اول « 3 » در زمان حدوث حادث دوّم .
مثال : فرض كنيد ، اول صبح ، آب قليلى داشتيم كه هم قلت آن محرز بود و هم عدم ملاقاتش با نجاست لكن بعد از آن ، يقين پيدا كرديم كه هم با نجاست ملاقات نموده و هم قلت آن به كريت تبدل پيدا كرده لكن نمىدانيم آيا اول ، كرّيّت تحقق پيدا كرده تا نتيجتا آن ملاقات ، نقشى از نظر نجاست ماء نداشته باشد « 4 » يا اينكه اول ، ملاقات و سپس كرّيّت ، محقق شده تا نتيجتا ملاقات در تنجيس آب ، مؤثر شده پس دو حادث به نام « كرّيّت » و « ملاقاة مع النجاسة » داريم و فرض كنيد اثر شرعى بر « عدم كرّيّت در زمان ملاقات » مترتب شده به عبارت ديگر : موضوع اثر شرعى ، اين است كه در زمان ملاقات « كريت » تحقق نداشته باشد .
تذكر : همانطور كه مصنف در فرض قبل « 5 » « كان » تامه و ناقصه را مطرح نمودند در بحث فعلى هم « ليس » تامه و ناقصه را مطرح و به اين تقريب ، بحث مىكنند كه :
هامش
( 1 ) - تذكر : بحث ما در موردى است كه علم به حدوث حادثين داريم لكن در متقدم و متأخر ، شاك هستيم - حادثين مجهولى التاريخ .
( 2 ) - مقصود ، اين نيست كه « فقط » عدم احدهما در زمان ديگرى داراى اثر باشد ، اگر « عدمين » هم « ذى الاثر » باشند ، بحث فعلى ، مطرح مىشود به عبارت ديگر : مقصود ، اين است كه عدم احدهما در زمان ديگرى داراى اثر باشد ، خواه عدم ديگرى هم در زمان آن ، ذى الاثر باشد يا نباشد .
( 3 ) - منظور از حادث « اول » - و دوم - از نظر « لحاظ » است نه زمان .
( 4 ) - اگر ملاقات ، بعد از كريت ، محقق شده باشد ، آن ملاقات از نظر تنجيس ماء اثرى ندارد .
( 5 ) - كه در صفحهء 13 مطرح نموديم .