زيرا ما هم جسم اسود داريم و هم جسم ابيض . بنابراين تضاد بين بياض و سواد ، مربوط به وجود خارجى است . پس چرا اين مطلب در مورد وجود و عدم جريان پيدا نمىكند ؟ چرا گفته مىشود :
« الماهية لا تنعدم إلّا بانعدام جميع الأفراد » ؟ بلكه حق اين است كه « الماهية تنعدم بانعدام ما هو وجود لتلك الماهية » . زيد ، وجودِ ماهيت انسان است و با وجود آن ، ماهيت انسان ، موجود مىشود و با انعدام آنهم ماهيت انسان منعدم مىشود . ولى در عين حال اگر اين ماهيت را در ارتباط با عَمرو در نظر بگيريم ، ماهيت انسان وجود دارد .
همانطور كه اگر زيد ، داراى قد بلند و عَمرو داراى قد كوتاه باشد و از ما سؤال كنند : آيا ماهيت انسان ، بلندقد است يا كوتاه قد ؟ بايد بگوييم : هم بلندقد و هم كوتاه قد . به لحاظ زيد ، بلندقد است و به لحاظ عَمرو كوتاه قد است . در حالى كه بلندى و كوتاهى دو امر متضادند و امكان اجتماع ندارند . امّا عدم امكان اجتماع آنها ، در مورد وجود واحد در خارج است و در ارتباط با ماهيت ، مانعى از اجتماع آنها نيست . همانطور كه در ارتباط با حمل اوّلى همهء اينها منتفى است ، يعنى نه بلندى قد به عنوان جزء ماهيت انسان است و نه كوتاهى آن . پس در حقيقت ما دو قضيه داريم كه هر دو درست است : 1 - قضيّهء « ماهية الإنسان لا موجودة و لا معدومة » ، به معناى اين كه نه وجود جزء ماهيت انسان است و نه عدم . بلكه آنچه جزء ماهيت انسان است عبارت از جنس و فصل مىباشد . 2 - قضيّهء « ماهية الإنسان موجودة و معدومة » . امّا بايد توجه داشت كه قضيهء اوّل ، مربوط به عالم ذات و ذاتيات و به لحاظ حمل اوّلى ذاتى است ولى قضيهء دوّم به لحاظ خارج است . از آنچه گفته شد نتيجه مىگيريم كه قضيهء « الماهية لا تنعدم إلّا بانعدام جميع الأفراد » كه به عنوان قاعدهاى عقلى مطرح است و مبناى عموميت نكرهء در سياق نفى قرار گرفته ، مورد قبول نيست . اشكال سوّم : ما قبول داريم كه مقدمات حكمت از طريق عقل مسألهء اطلاق را
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 151
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص١٥١