بعث اعتبارى است كه ارادهء تكوينيهء مولا به آن تعلّق مىگيرد . و چون اراده جزء اخير علت تامّه است پس ارادهاى كه از مولا به بعث تعلّق مىگيرد ، بايد بعث آن فعلى باشد و اگر بخواهد استقبالى بشود ، تفكيك اراده از مراد ، در ارادهء تكوينيه تحقّق پيدا خواهد كرد . وقتى بعث فعلى شد ، انبعاث هم بايد فعلى باشد « 1 » و اگر انبعاث بخواهد فعليت داشته باشد بايد واجب ، واجب منجّز باشد ، واجب در حال باشد و الّا واجب در استقبال ، انبعاثش مىخواهد در استقبال تحقّق پيدا كند و بين بعث و انبعاث ، انفكاك پيش خواهد آمد . بنابراين در مورد ارادهء تشريعيه - كه واجب معلّق در ارتباط با آن است - يا بايد بگوييم : « بعث فعلى تحقّق ندارد » و يا اگر بعث فعلى تحقّق دارد بايد انبعاث آنهم فعلى باشد . در نتيجه واجب معلّق - كه حقيقت آن برگشت مىكند به اينكه بعثْ فعلى و انبعاثْ استقبالى باشد - امرى غير معقول خواهد بود » . از اين فرمايش مرحوم اصفهانى جوابهاى متعدّدى داده شده است : جواب اوّل : در كلام ايشان خلطى واقع شده است . ايشان مىفرمايد : « بعث نمىتواند جداى از انبعاث باشد » . ما مىگوييم : منظور شما كدام بعث و انبعاث است ؟ زيرا بعث و انبعاث بر دو قسم است : 1 - بعث و انبعاث حقيقى و خارجى و تكوينى كه مولا بيايد با قوّهء قاهرهء خودش دست عبد را بگيرد و او را وادار به انجام مأمور به در خارج بنمايد . در اينجا انفكاكى بين بعث و انبعاث وجود ندارد . و آنچه با مسألهء كسر و انكسار مشابه است همين بعث و انبعاث تكوينى است ، زيرا كسر واقعى و تكوينى است كه همراه با انكسار است . 2 - بعث و انبعاث اعتبارى ، يعنى همان چيزى كه در مورد هيئت افعل مطرح شد .
هامش
( 1 ) - چون بعث و انبعاث مانند كسر و انكسار است . اگر الآن كسر تحقّق پيدا كرد ، انكسار هم همينالان تحقّق پيدا مىكند .