حاجى سبزوارى نيز در حاشيهء منظومه همين حرف را مطرح كرده است « 1 » و شايد مرحوم آخوند از آنجا گرفته باشد . آن حرف اين است كه ما اصلًا قبول نداريم كه « ناطق » به عنوان فصل مطرح باشد بلكه ناطق يك عرض خاصى است كه به عنوان ضرورت ، جانشين فصل شده است . دليل بر اين كه « ناطق » فصل نيست اين است كه : اوّلًا : فصول اشياء و آنچه در ارتباط با حقيقت اشياء است براى غير خداوند معلوم نيست و تنها اوست كه به حقايق اشياء و كنه اشياء آگاهى دارد . ثانياً : اگر بخواهيم ناطق را فصل انسان قرار دهيم ، در معناى ناطق دو احتمال وجود دارد : يكى اينكه مقصود از نطق ، همين نطق ظاهرى و تكلّم باشد . ديگر اين كه مقصود از نطق ، همان علم و ادراك كلّيات باشد زيرا تنها انسان است كه مىتواند مدرك كلّيات باشد و درك كلّيات ، در موجودات ديگر وجود ندارد . گفتهاند : اگر نطق را بهمعناى نطق ظاهرى بگيريم ، نطق ظاهرى از مقولهء جوهر نيست ، بلكه از مقولهء كيف است ، آنهم كيف مسموع كه با سمع ارتباط دارد و قابل شنيدن است . و اگر نطق را به معناى علم و ادراك كلّيات بگيريم ، در علم اختلاف شده است ، بعضى آن را از مقولهء كيف مىدانند و از آن به كيف نفسانى تعبير مىكنند . بعضى علم را - بهلحاظ اين كه احتياج به معلوم دارد و اضافه به معلوم دارد - از مقولهء اضافه مىدانند و بعضى هم علم را از مقولهء انفعال مىدانند زيرا علم عبارت از نقشى است كه از واقعيّت در ذهن انسان ترسيم مىشود . گويا اين ، حالت انفعالى و در مقابل واقعيّت مىباشد . بالأخره علم از مقولهء جوهر نيست . گفتهاند : ناطق را چه به معناى نطق ظاهرى و چه به معناى نطق باطنى و ادراك
هامش
( 1 ) - اين كلام را در حاشيهء منظومه نيافتيم ولى مرحوم ملا صدرا در اسفار آن را مطرح كرده و مورد تأييد حاجى سبزوارى ؛ در حاشيهء اسفار نيز قرار گرفته است . رجوع شود به : الحكمة المتعالية ، ج 2 ، ص 25