بدان معنا نيست كه تلبّس و انقضاء در مشتق دخالت دارد ، حتّى اگر شما بخواهيد مسئله را به صورت تركيب مطرح كرده و بگوييد : اعم از متلبّس و منقضى . اين فرع اين است كه با شنيدن هيئت مشتق ، مفهوم متلبّس و منقضى در ذهن شما بيايد درحالىكه اگر شما ميليونها بار هم مشتق را بشنويد ، كلمهء متلبّس و منقضى در ذهن شما نمىآيد . مگر اين كه كسى در بحث اصولى مشتق وارد شود و كلمهء متلبّس و منقضى را تكرار كند ولى به عنوان اين كه متلبّس و منقضى ، موضوع له براى هيئت مشتق باشد ، در ذهن كسى نمىآيد . در نتيجه ما نمىتوانيم يك معنايى در مشتق تصوّر كنيم كه مسألهء زمان در آن نباشد و بسيط بوده و با شنيدن هيئت مشتق به ذهن ما بيايد . چه رسد كه بخواهيم اين معنا را موضوع له براى هيئت مشتق قرار دهيم . حال كه ما در مقام ثبوت به اينجا رسيديم ، مسئله به همينجا خاتمه پيدا مىكند و ديگر لازم نيست به مقام اثبات وارد شده و به نقد و بررسى ادلّهء قائلين به اعم بپردازيم ولى با توجّه به اين كه مباحث مذكور در اين مقام ، خالى از فايده نيست ، لازم مىدانيم به آنها اجمالًا اشارهاى داشته باشيم :
ادلّهء قائلين به وضع مشتق براى اعم
قائلين به وضع مشتق براى اعم ، براى اثبات مدّعاى خود ادلّهاى ذكر كردهاند كه در ذيل به بحث پيرامون آنها مىپردازيم : « 1 »
هامش
( 1 ) - در اين زمينه به كتابهاى زير رجوع شود : كفاية الاصول ، ج 1 ، ص 73 - 76 ، فوائد الأصول ، ج 1 ، ص 124 - 127 ، نهاية الأفكار ، ج 1 ، ص 138 - 140 ، محاضرات في اصول الفقه ، ج 1 ، ص 255 - 264 ، مناهج الوصول إلى علم الاصول ، ج 1 ، ص 215 - 217