تضادّ مىبيند . نه اين كه بگوييم : « سواد و بياض قابل اجتماع نيستند ولى اسود و ابيض قابل اجتماعند زيرا هر دو براى اعم وضع شدهاند و اجتماع هر دو - يكى بهلحاظ متلبّس و ديگرى بهلحاظ منقضى - است و هر دو حقيقت مىباشند » . در اوصاف ديگر نيز همينطور است ما بين قيام و قعود ، تضاد مىبينيم و اين تضاد در محدودهء قيام و قعود نيست و وقتى هيئت مشتق عارض بر آنها شد و به صورت قائم و قاعد درآمد هم بين آن دو تضادّ مطرح است و كسى نمىتواند بگويد :
« در مشتق آنها - بهلحاظ اين كه هر دو براى اعم از متلبّس و منقضى وضع شدهاند - تضاد مطرح نيست » و ممكن است يك انسان در آنِ واحد هم حقيقتاً قائم باشد و هم حقيقتاً قاعد باشد » مسئله اينطور نيست . لذا خود اين تضادّ بين صفات - مثل تضادّ بين مبادى آنها - دليل بر اين است كه مشتق براى خصوص متلبّس به مبدأ در حال وضع شده است . « 1 » ولى آيا اين را ، دليل مستقلى بهحساب مىآوريد ، در مقابل تبادر و عدم صحت سلب - اگر عدم صحت سلب نقشى داشته باشد ، كه ندارد - يا آنكه اين دليل هم به تبادر برگشت مىكند ؟ شما از كجا مىگوييد : بين اين صفات ، تضاد وجود دارد ؟ حتماً اين معنا متبادر است و اگر مسألهء تبادر را كنار بگذاريم و آن را - برفرض - مورد مناقشه قرار دهيم ، تضادّ هم مورد مناقشه قرار مىگيرد و ممكن است كسى بگويد : « بين سواد و بياض با اسود و ابيض فرق وجود دارد . اجتماع سواد و بياض ، اجتماع ضدّين و محال است ولى بين اسود و ابيض تضادى وجود ندارد تا اجتماعشان غيرممكن باشد » .
بنابراين آنچه هست و نيست به تبادر برمىگردد و حرفهاى ديگر ، يا اساسى ندارد و يا اگر هم اساس دارد به تبادر برگشت مىكند . مثلًا يكى از بحثهايى كه در آينده مطرح مىشود اين است كه آيا مشتق داراى يك مفهوم بسيط است يا داراى مفهوم مركّب ؟
ولى بحث بساطت و تركيب ، ربطى به تبادر ندارد ، تازه خود آنهم بايد از راه تبادر درست شود و الّا آنهم يك بحث فلسفى نيست كه ما بخواهيم - مثل مرحوم نائينى -
هامش
( 1 ) - كفاية الاصول ، ج 1 ، ص 68 و 69 .