آيا جا دارد بهلحاظ اين كه اين فرد با فرد ديگر داراى قدر جامع است ما بياييم تلبّسى را كه به آن فرد اضافه و ارتباط دارد به حساب افراد ديگر اين كلّى بگذاريم ؟ به عبارت روشنتر : اگر زيد الآن تلبّس به ضرب داشته باشد آيا شما مىتوانيد بگوييد : « زيد مصداق براى طبيعت انسان است و انسان ، مشترك بين زيد و عَمرو است پس تلبّس به ضرب كه اضافه به زيد دارد ما در منقضى عنه المبدأ ، اضافه به عَمرو كنيم ؟ زيد ديروز متلبّس به مبدأ ضرب بوده ولى ما امروز به عَمرو عنوان ضارب را بدهيم ، چون عَمرو با زيد در ماهيت كلّيه - يعنى ماهيت انسانيت - مشتركند و وقتى يكى از دو فرد ماهيت ، متلبّس به مبدأ بود ما مىتوانيم آن مبدأ را به فرد ديگر نسبت دهيم ، اگرچه فرد دوّم هيچ تلبّسى به مبدأ پيدا نكرده است ؟ » چه كسى مىتواند چنين چيزى بگويد ؟ مسألهء عاشورا كه شما مطرح مىكنيد مانند مسألهء زيد و عَمرو است ، زيرا اولين عاشورا يعنى روز دهم محرم سال شصت و يك هجرى ، به قول شما يك فرد از كلّى عاشوراست كه در آن روز آن فاجعهء عظيم به وقوع پيوست ، ولى شما اگر خواستيد بر عاشوراى دوّم نيز « مقتل الحسين عليه السلام » را اطلاق كنيد ، عاشوراى دوّم فرد ديگرى از آن كلّى است نه اين كه همان فرد باشد و در طول ساليان ، باقىمانده و باقى خواهد ماند .
آن فرد باقى نمانده است ، آن فرد ، منقضى شده و تصرّم پيدا كرده است و دهم محرم سال شصت و دوم هجرى ، فرد ديگرى است مانند زيد و عَمرو است . زيد و عَمرو ، اگرچه در مفهوم كلّى مشتركند ولى دو فردند و ما نمىتوانيم تلبّس يك فرد به مبدأ را درنظر گرفته و بقاء آن را در ارتباط با فرد ديگر ملاحظه مىكنيم . نفس همان فرد بايد باقى باشد ، زيد بايد بعد از تلبّس باقى باشد تا ببينيم آيا مىتوانيم عنوان ضارب را حقيقتاً به او اطلاق كنيم يا نه ؟ و در زمان ، نفس آن فرد - كه عاشوراى اوّل است - قابليت بقاء ندارد و عاشوراى دوّم فرد ديگرى است كه تحقّق پيدا كرده و معنا ندارد فعلى را كه با يكى از دو فرد ارتباط دارد ، ما به فرد ديگر نسبت دهيم . لذا اين جواب هم نمىتواند اشكال از اسم زمان را بر طرف كند .
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 396
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٣٩٦