عقل خود در ميان مىگذاريم ، اين حرف را نمىتوانيم به عنوان يك حقيقت قبول كنيم .
بله بهعنوان يك مسألهء ذوقى و تخيّلى و مسامحى - مثل تخيّلات علم بديع - مىتوانيم قبول كنيم ولى به عنوان يك واقعيت نمىتوانيم بپذيريم كه لفظ ، وجود براى معنا باشد .
اين كه شما مىگوييد : « لفظ ، وجود براى معناست » و براى فرار از اشكال هم يك كلمهء « تنزيل » بهعنوان وصف مطرح مىكنيد و مىگوييد : « لفظ ، وجود تنزيلى براى معناست » و مىخواهيد با اين اصطلاحات ما را فريب دهيد ، خير ما از شما نمىپذيريم . لفظ و معنا از دو مقولهء متباين مىباشند . لفظ ، از مقوله صوت و كيف است ولى معنا از مقولهء جوهر است و اجتماع مقولات متباينه ممكن نيست . لفظ زيد - كه از مقولهء لفظ و از مقولهء كيف است - چگونه ممكن است وجود براى معنا - كه از مقولهء جوهر است - بشود ؟
چگونه ممكن است مقولهء كيف با مقولهء جوهر جمع شوند ؟ واقعيت مسئله اين است كه معقول نيست لفظ ، وجود براى معنا باشد ، مگر اين كه انسان مسامحى و ذوقى و تخيّلى به مسئله نگاه كند . ولى اگر با نظر دقيق بخواهد مسئله را نگاه كند ، هيچ ارتباطى بين لفظ و معنا از نظر وجودى - تحقّق ندارد . فقط يك ارتباط وضعى وجود دارد . واضعى آمده و لفظى را براى معنايى وضع كرده است ، مثل پدرى كه براى فرزندش نامگذارى كند ، كه مدتى فكر كرده و پس از بررسى و مشاوره ، اسمى براى فرزندش قرار مىدهد ولى بين اين اسم و بچه ارتباط ذاتى وجود ندارد يك ارتباط اعتبارى و وضعى و قراردادى بين اينها وجود دارد به اين كيفيت كه لفظ - يعنى اسم - حاكى از معنا - يعنى فرزند - است و اين ، دلالت بر او مىكند ولى اينكه لفظ ، وجود براى معنا باشد - كه مستدلّ ادعا مىكرد - چه ارتباطى به مسألهء لفظ و معنا دارد ؟ چطور ما مىتوانيم لفظ را يكى از وجودات معنا حساب كنيم درحالىكه هيچ ارتباطى بين مقولهء اين دو وجود ندارد ؟ اشكال دوّم : برفرض ما قبول كنيم كه لفظ ، يكى از وجودات معناست ولى مستدلّ حرف ديگرى داشت ، او مىگفت : « همانطور كه دو وجود حقيقى نمىتوانند در يك وجود ، اجتماع كنند ، دو وجود تنزيلى هم نمىتوانند در يك وجود اجتماع كنند » . ما از مستدلّ سؤال مىكنيم شما چه دليلى براى اين مسئله داريد ؟ ما علاوه بر اين كه
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 316
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٣١٦