و دوّم و سوّم ، برايش روشن شد كه اين معنا ، استناد به قرينه ندارد بلكه مستند به حاقّ لفظ است در اين صورت چه نيازى به اطّراد داريم ؟ در اينجا ، تبادر به عنوان علامت حقيقت است . البته تبادر نزد عالم به لغت ، علامت حقيقت نزد جاهل به لغت است . و نمىتوان پاى اطّراد را به ميان آورد . ولى اگر در استعمالات اوّليه ، اين معنا روشن نشد بلكه احتمال مىدهد كه شايد استفادهء معنا از لفظ ، با تكيه بر قرينه - هرچند قرينهء حاليه - باشد ، در اينجا دو صورت وجود دارد : صورت اوّل : هرچه استعمالات بالا رود ، باز هم احتمال وجود قرينه باقى است ، يعنى حتى اگر استعمالات به هزار هم برسد ، در تمام اينها احتمال مىدهيم استفادهء معنا از لفظ ، مستند به قرينه باشد . « 1 » و تا وقتى كه اين احتمال وجود دارد نمىتوان گفت : اطّراد ، علامت حقيقت است . اگر انسان هزار بار ببيند اسد در رجل شجاع استعمال مىشود ، چون پاى قرينه در ميان است ، نمىتواند بگويد اين استعمال ، استعمال حقيقى است مگر اينكه استعمال به جايى برسد كه دلالت اسد بر رجل شجاع ، نياز به قرينه نداشته باشد ، در اين صورت ، معناى حقيقى - به وضع تعيّنى - تحقّق پيدا مىكند . صورت دوّم : در استعمالات اوّليه ، احتمال استناد به قرينه وجود داشته باشد ولى وقتى استعمالات ، كثرت پيدا كرد ، - مثلًا در صدمين استعمال - پى ببريم كه استفادهء اين معنا از لفظ « ماء » ، نياز به قرينه نداشته بلكه مستند به حاقّ لفظ است . بنابراين ،
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 522
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٥٢٢
هامش
( 1 ) - اين فرض ، هيچ بُعدى ندارد ، خصوصاً با توجه به اينكه اين فرد نمىتواند به تمام استعمالات يك شهر احاطه داشته باشد . مثلًا در شهرى وارد مىشود كه جمعيت آن دههزار نفر است ولى اين شخص با هزار نفر ارتباط پيدا مىكند و استعمال اين هزار نفر را در ارتباط با « ماء » ملاحظه مىكند . بنابراين اگرچه اين هزار نفر لفظ « ماء » را در « جسم سيّال مرطوب به طبع » استعمال مىكنند ولى تا وقتى كه اين شخص احتمال مىدهد در تمام اين موارد قرينه وجود داشته ، نمىتوان گفت : اطّراد ، علامت حقيقت است .