ما احتمال مىدهيم كه معناى حقيقى اسد ، منطبق بر زيد باشد ، مثل انسان . اگر انسان - به عنوان معناى حقيقى - منطبق بر زيد بود ، « 1 » روى مبناى خود ايشان ، همه جا اطلاق كلمهء انسان بر زيد ، صحيح خواهد بود . شما احتمال مىدهيد كه اسد هم همينطور باشد ، در اين صورت قبح را از كجا به دست مىآوريد ؟ بنابراين ، مطرح كردن حسن و قبح در كلام شما ، كاشف از اين است كه قبلًا معناى حقيقى - به صورت ارتكازى - براى شما روشن شده است ، زيرا اگر روشن نباشد و انسان در حال ترديد و جهل باشد نمىتواند بگويد : هذا قبيح . شما مىگوييد : از خصوصيات مجاز اين است كه « لا يطلق في بعض المواقع » ، حالا اين بعض مواقع را - كه مجاز و لا يطلق است - از كجا آورديد كه مجاز است ؟ اگر هم مجاز بودن را به دست نياورديد ، لا يطلق را از كجا به دست آورديد ؟ خير ، اطلاق مىشود ، حتّى كنار سفره و قبح ندارد . پس كلام مرحوم بروجردى نيز نمىتواند مسألهء اطّراد و عدم اطّراد را به عنوان علامتى براى حقيقت و مجاز اثبات كند . در نتيجه ، همان حرفى را كه در ارتباط با عدم صحّت سلب گفتيم در اينجا نيز مطرح مىكنيم كه يك نفر نمىتواند راه به جايى برد مگر اين كه مسبوق به تبادر باشد و اگر مسبوق به تبادر شد نيازى به صحّت حمل و اطّراد و امثال اينها نخواهد داشت .
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 519
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٥١٩
آيتاللَّه خويى « دامظلّه » مىفرمايد : معناى اطّراد ، اين نيست كه كسى مسألهاى را نزد خودش حلّ كند و از تطبيق و
اطلاقاتى كه خودش داشته پى به حقيقت ببرد . به عبارت ديگر : اطّراد ، شبيه تبادر عند النفس و صحّة الحمل عند النفس نيست ، بلكه اطّراد ، شبيه تبادر و صحّة الحمل
هامش
( 1 ) - با قطعنظر از اشكالى كه ما در رابطه با حقيقت مطرح كرديم .