سپس مىگويد : در برخورد با استعمالات استعارهاى ، گاهى با مسائلى مواجه مىشويم كه اين مسائل با تبادل و جابهجا شدن لفظ سازگار نيست بلكه حتماً بايد معنا مطرح باشد . مثلًا شاعر در توصيف معشوقه خود مىگويد :
قامت تُظَلِّلُني مِنَ الشَّمْسِ * نَفْسٌ أعَزُّ عَلَىَّ مِنْ نفْسِي
قامَتْ تُظَلِّلُني وَ مِنْ عجبٍ * شمسٌ تُظَلِّلُني مِنَ الشَّمْسِ
مىگويد : معشوقهء من ، مقابل من و خورشيد ايستاد و خودش را سايبان قرار داد و شگفتآور است كه چگونه خورشيدى بر من سايه مىاندازد تا مانع از حرارت خورشيد گردد . سكّاكى مىگويد : اگر لفظ شمس با قطعنظر از معنا بر اين معشوقه اطلاق شده ، اين چه تعجّبى دارد كه بگويد : « . . . و مِنْ عجبٍ ، شمسٌ تُظَلِّلُني مِنَ الشَّمسِ » . وقتى شمس اوّل در معناى « جاريه » به كار برده شده ، چه تعجّبى دارد كه بگويد : جاريهاى بر سر من سايه افكنده تا مانع از حرارت خورشيد گردد ؟ آنچه تعجّبآور است اين است كه از خورشيد ، سايبان درست كرده است . معلوم مىشود كه معناى شمس بر « جاريه » انطباق پيدا كرده است و اگر مجرّد استعمال لفظ شمس در معناى جاريه - بهصورت استعاره - بود جاى تعجّب نداشت . سكّاكى مىگويد : اين تعجّب ، با آنچه مشهور در مورد مجاز و استعاره مىگويند سازگار نيست و ما مجبوريم استعاره را بهصورت ديگر معنا كنيم و بگوييم : « شمس » در معناى خودش استعمال شده ولى شاعر در ذهن خود ادّعا كرده كه شمس داراى دو مصداق است : يكى همان شمس معروف و ديگرى اين جاريه كه معشوقهء اوست . حاصل اينكه استعاره - به نظر سكّاكى - مجاز نيست بلكه حقيقت لغويّه است .
سكّاكى در اين رابطه ادلّهء ديگرى هم ذكر كرده است . « 1 »
هامش
( 1 ) - مفتاح العلوم : 156 - 158