اگر واضع ، بشر باشد ، اين سؤال پيش مىآيد كه آيا چگونه الفاظى كه براى معانى وضع كرده بود به ساير افراد بشر منتقل كرد ؟ بديهى است كه انتقال دفعى وضع ميليونها لفظ براى ميليونها معنا ، غيرممكن است . و اگر گفته شود : « انتقال ، تدريجى بوده است » ، اين سؤال مطرح مىشود كه با توجّه به محدود بودن امكانات انسانها در آن زمان ، در مدتى كه وضع الفاظ براى معانى هنوز به مكانهاى دور از واضع نرسيده بود آنان چگونه مقاصد خود را به يكديگر تفهيم مىكردند ؟ آيا با اشاره صحبت مىكردند يا با الفاظ ؟ نمىتوان گفت با اشاره مقاصد خود را تفهيم مىكردند و از طرفى با الفاظ هم نمىتوانستند صحبت كنند چون فرض اين است كه هنوز از وضع اطلاع پيدا نكردهاند . علاوه بر اين ، مشكل ديگرى در رابطه با خود وضع مطرح است و آن اين است كه آيا واضع وقتى خواست الفاظ را وضع كند چگونه مقاصد خود را به ديگران تفهيم كرد ؟
آيا مثلًا گفت : « أيّها النّاس » ، يا گفت : « وَضَعْتُ » ، يا ليوان آب را به دست گرفت و گفت : « هذا ماءٌ » ؟ در حالى كه فرض اين است هنوز وضعى صورت نگرفته و مخاطبين ، معناى « أيّها النّاس » ، « وضعتُ » » و « هذا » را نمىدانند . و برفرض اينكه وضع به كمك اشاره را بپذيريم ، مشكل ديگرى مطرح است زيرا اشاره در مورد مفاهيم جزئيه است ، مثل اينكه كسى - در حال اشاره كردن به كتاب - به فرزندش بگويد : كتاب را به من بده ، درحالىكه وضع در مورد مفاهيم كلّيه است و نمىتوان با در دست گرفتن ظرفى آب ، لفظ ماء را براى كلّى آن وضع كرد . مرحوم نائينى ، پس از بيان مطالب فوق نتيجه مىگيرد كه واضع خداوند است . سؤال : در مورد خداوند ، دو نوع جعل مطرح است : جعل تكوينى و جعل تشريعى . « 1 »
هامش
( 1 ) - جعل تكوينى ، مربوط به مقام خلقت خداوند است . بنابراين ، اطلاق جاعل بر خداوند به اعتبار خالق بودن اوست . و جعل تشريعى ، مربوط به مقام قانونگذارى خداوند است كه خداوند براى بشر ، احكام و قوانينى را جعل مىكند . و اطلاق جاعل بر خداوند به اعتبار مشرِّع بودن اوست .