كه اينجا يوم فصل است و جدايى است * و آنجا يوم جمع است و خدايى است
ترا خود سر سر توست قاضى * ندارد حال و استقبال و ماضى
كه آن خود مظهرى از يوم جمع است * و لو آن همچو شمس و اين چو شمع است
چه يوم جمع يوم الله و اصل است * فروع يوم جمع ايام فصل است
قضا جمع و قدر تفصيل آنست * خزائن جمع و اين تنزيل آنست
قضا علم الهى هست و حشر است * قدر فعل الهى هست و نشر است
قضا روح و قدر باشد تن او * گل او گلبن او گلشن او
نكته 505
قرائت در هر نشأه صورتى دارد ، قرائت اين نشأه با اين لب و دهن است ، و مطابق عوالم و نشئات قرائتها تفاوت دارد . شما در بيدارى كه حرف مىزند طورى است ، و در عالم خواب كه با آن بدن برزخى حرف مىزنيد طور ديگر است آن دهن كارى به اين دهن ندارد آن گويا است و اين بسته و خاموش ، بقول ملاى رومى در دفتر سوم مثنوى در بيان اين كه تن روح را چون لباسى است ، و اين دست آستين دست روح است ، و اين پاى موزهء پاى روح :
تا بدانى كه تن آمد چون لبيس * رو بجولا بس لباسى را مليس
روح را توحيد الله خوشتر است * غير ظاهر دست و پاى ديگر است