ز خضر و يونس و ادريس و الياس * امام عصر خود را نيك بشناس
حسن باب است و نرجس هست مامش * ميم و حا و ميم و دال است نامش
حسن بادا فداى خاك پايش * كه باشد خاك پايش تو تيايش
امام عصر و مير كاروان است * هر آنچه خوانمش برتر از آن است
مرا چون نور خورشيد است روشن * كه عالم از وجود اوست گلشن
چو اسماى الهى راست مظهر * كه از ديگر مظاهر هست برتر
تو را باشد يكى قسطاس اقوم * كه قطب عالم است و اسم اعظم
چگونه غايبش خوانى و دورش * نبينى خويشتن را در حضورش
تويى غايب كه دورى از به روى * نهادى نام خود را بر سر وى
سبل بر ديدگانت گشته چيره * كه خورشيد است در چشم تو تيره
مه و خورشيد در اين طاق مينا * چراغ روشناند و چشم بينا
مثالى از نبى و از ولىاند * چو مه از خور ، خور از حق منجلىاند
نپايد بى مه و خورشيد عالم * بر اين تكوين و تشريعاند با هم
نكته 402
مبناى توحيد عرفانى وحدت شخصى وجود است ، و مبناى