هواى نفس چون گرديد مطلوب * شد آدم از دم ابليس مغلوب
بد مطلق جهان را نيست در كار * بد و خوبى به نسبت شد پديدار
كهن پيراهن گل گر دريدند * برايش جامهاى از نو بريدند
چو آگه نيستى از سرّ امكان * مكن چون و چرا در كار يزدان
لب از اين گفتهء بيهوده بربند * كه خوش فرمود آن شيخ خردمند :
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست * كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
بگويم قصهء ديگر برايت * كنم روشن چراغى پيش پايت
پى تعيين اوقات شب و روز * چو شد حاجت به انسان ساعت آموز
نخست آورد انسان سنگ در چنگ * برون آورد آهن از دل سنگ
چو از تاب حرارت كرد گرمش * به زور پتك و سندان كرد نرمش
مدوّر چرخهايى آهنين ساخت * مقعّر طاسهايى نيز پرداخت
براى رفع حاجت فكر استاد * به آهن شكلهاى گونه گون داد
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 69
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٦٩