تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
از آفتاب اقتباس مىكند ، گويا كه بدان سبب نيز مه مشكين عذار ناقه آن زبدهء احرار را مىگويد ، تا به خاطر صافى دلان فضل و كمال چه انتقال نمايد ؟

بيت چهل ششم قصيده :

نيك رفيقى چو عمر خوب حريفى چو جان * نادره‌اى چون مراد بو العجبى چون سخن
همان تعريف جمّازه است كه نيك رفيقى بود همچو عمر روان ، و خوب حريفى بود همچو جان و جنان ، و وجودى نادر بود چون مراد ، يعنى آنچنان كم ميسّر مىشد ، و بو العجب بود مانند سخنان كه مىگذرد . و به سخن تشبيه كردن جمّازه جهت استحكام شعر و استخوان‌بندى كلام منظوم و منثور نيز تواند بود .

بيت چهل و هفتم قصيده :

نضنضه او رضا داده سر اندر قضا * عشق مديح رضا بسته چو بر خويشتن
در لغت نضنضه نشخوار حيوانات سم شكافته است به وزن مضمضه كه بمعنى غرغره است . غرض كه تعريف مىكند نشخار او رضاى مخلوقات بود كه سر اطاعت از هيچ كودك ضعيف و حيوان نحيف درنمىپيچيد ، كه با وجود بدن قوى بردبارى كار ويست ، و شيوهء اطاعت شعار وى چنان كه در باب حلم آمده : نظم :
ديد يكى موش به صحراى غور * اشترى از صاحب خود مانده دور جعد مهارش شده در پاكشان * همچو خم طرّهء حورى وشان رفت به صد حرص مهارش گرفت * تا بدر خانه قرارش گرفت گفت به اشتر كه درآ ميهمان * خانهء من خانه تست اين بدان مسكن من ساز منير از قدم * گاه‌نشين گاه خرام از كرم گفت به دو اشتر بيخانمان * كاى بدرون خوانده مرا ميهمان چون بخرامم به چنين خانه‌اى * من شترم ليك تو ديوانه‌اى خانهء تو خانه من چون بود * كى به صدف گنجش جيحون بود
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 348 | حسن حسن زاده آملى