از آفتاب اقتباس مىكند ، گويا كه بدان سبب نيز مه مشكين عذار ناقه آن زبدهء احرار را مىگويد ، تا به خاطر صافى دلان فضل و كمال چه انتقال نمايد ؟
بيت چهل ششم قصيده :
نيك رفيقى چو عمر خوب حريفى چو جان * نادرهاى چون مراد بو العجبى چون سخن
همان تعريف جمّازه است كه نيك رفيقى بود همچو عمر روان ، و خوب حريفى بود همچو جان و جنان ، و وجودى نادر بود چون مراد ، يعنى آنچنان كم ميسّر مىشد ، و بو العجب بود مانند سخنان كه مىگذرد . و به سخن تشبيه كردن جمّازه جهت استحكام شعر و استخوانبندى كلام منظوم و منثور نيز تواند بود .
بيت چهل و هفتم قصيده :
نضنضه او رضا داده سر اندر قضا * عشق مديح رضا بسته چو بر خويشتن
در لغت نضنضه نشخوار حيوانات سم شكافته است به وزن مضمضه كه بمعنى غرغره است . غرض كه تعريف مىكند نشخار او رضاى مخلوقات بود كه سر اطاعت از هيچ كودك ضعيف و حيوان نحيف درنمىپيچيد ، كه با وجود بدن قوى بردبارى كار ويست ، و شيوهء اطاعت شعار وى چنان كه در باب حلم آمده :
نظم :
ديد يكى موش به صحراى غور * اشترى از صاحب خود مانده دور
جعد مهارش شده در پاكشان * همچو خم طرّهء حورى وشان
رفت به صد حرص مهارش گرفت * تا بدر خانه قرارش گرفت
گفت به اشتر كه درآ ميهمان * خانهء من خانه تست اين بدان
مسكن من ساز منير از قدم * گاهنشين گاه خرام از كرم
گفت به دو اشتر بيخانمان * كاى بدرون خوانده مرا ميهمان
چون بخرامم به چنين خانهاى * من شترم ليك تو ديوانهاى
خانهء تو خانه من چون بود * كى به صدف گنجش جيحون بود