و كلّ ما هناك حيّ ناطق * و لجمال اللّه دوما عاشق
حالا كه عقل به فطرت طالب آن مقام است ، ناچار از موانع بايد بر حذر باشد ، و اگر رهزنى سدّ راه شد لابد بايد با او بجنگد تا به مقصود رسد ، بلكه بىرهزن نخواهد بود و نتواند بود .
در اين مشهد كه آثار تجلّى است * سخن دارم ولى ناگفتن اولى است
و آن رهزن جز ماديگرى نيست .
تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز * خوشا كسى كه درين راه بىحجاب رود
در ترجيعبندى گفتهام :
زنگ دل را زداى تا يارت * بدهد در حريم خود بارت
به خداى عليم بىهمتا * حاجبى نيست غير زنگارت
خواهش گونه گون نفسانى * كرد در دام خود گرفتارت
شد خدا بينيت ز خودبينى * رفت دينداريت به دينارت
واى بر تو اگر كه مىخواهى * گرم دارى به خويش بازارت
سر تسليم بايدت بودن * گر بزارت كشند بردارت
اندرين يك دو روزه دنيا * نرسانى به خلق آزارت
تو بهشت و جهنّم خويشى * تا چه خواهد كه بود اسرارت
گرچه بسيار تو بود اندك * ز اندكت مىدهند بسيارت
اى بنده خداى به خود آى و در حضور و مراقبت مىكوش كه :
در خلوتى ز پيرم كافزوده باد نورش * خوش نكتهاى شنيدم در وجد و در سرورش
گفتا حضور دلبر مفتاح مشكلاتست * خرّم دلى كه باشد پيوسته در حضورش
ندانم كدام ذرّه بىمقدار در خواب غفلت است تا بنىآدم غافل باشد ، اگر چه هيچ ذرهاى بىمقدار نيست كه :
دل هر ذره را كه بشكافى * آفتابيش در ميان بينى « 1 »
هامش
( 1 ) - هاتف .