تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
واجب بالغير است . بلكه خود و جميع سلسله موجودات را محتاج به حقيقتى بيند كه طرف و سر سلسله همه است ، و جز او همه ربط محض به اويند . و چون معلول هر چه دارد پرتوى از علّت است ، تمام اشياء را مرائي جمال حق بيند . و چون معلول به علتش قائم است علّت با معلول معيّت دارد ، نه معيّت مادى و اقتران صوري ، بلكه معيّت قيّومى كه اضافه إشراقى علّت به ماسواها است . و چون در سلسله موجودات اوّل علّت است و با همه و در همه اوّل اوست پس اوّل علت ديده مىشود سپس معلول .
دلى كز معرفت نور و ضيا ديد * به هر چيزى كه ديد اوّل خدا ديد « 1 »
اين بنده در ابياتى گفته است :
من به يارم شناختم يارم * تو به نقش و نگار يعنى چه
عقل خبير اين لطيفه را از كريمه و هو معكم اينما كنتم در مىيابد ، و از گفتار حق سبحانه به كليمش كه أنا بدّك اللازم يا موسى مىخواند ، و به سرّ و رمز اشارت ارسطو كه « إن الأشياء كلّها حاضرات عند المبدأ الأول على الضرورة و البتّ » پى مىبرد . تا درجة فدرجة به جايى مىرسد كه مىبيند حقيقت امر فوق تعبير به علّت و معلول است . و چون وجود در هر جا قدم نهاد خير محض و قدومش خير مقدم است و همه خيرات از يك حقيقت فائض شده‌اند كه ان من شىء إلّا عندنا خزائنه پس كلّ الكمال و كمال الكلّ مبدئى واجب الوجود است ، و عقل بالفطرة عاشق آن كمال مطلق است كه العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان ، و جنّت اهل كمال همان كمال است كه جنّت لقاء است . در ابياتى گفته‌ام :
چرا زاهد اندر هواى بهشت است * چرا بى خبر از بهشت آفرين است
بلكه ما سواه شتابان به سوى او رهسپارند . در غزلى گفته‌ام :
معشوق حُسن مطلق اگر نيست ما سواه * يكسر بسوى كعبه عشقش روانه چيست
و متأله سبزوارى چه نيكو فرموده است :
هامش
( 1 ) - « گلشن راز » از شبسترى .