و لذات و آلام او همه انحاى ادراكات اوست . و همنشينهاى او از زشت و زيبا همگى غايات افعال و صور اعمال و آثار ملكات اوست كه ملكات نفس مواد صور برزخىاند لذا انسان كه در اينجا نوع است و در تحت او اشخاص است ، در آن نشأه جنس است و در تحت او انواع است و آن انواع صور جوهريهاند كه از ملكات نفس تحقق مىيابند و از صقع ذات نفس بدر نيستند . و به عبارت ديگر عود ارواح به سوى آن چيزهائى است كه از آنها خلق شدهاند . و صورت برزخى او را جسد مثالى و بدن مكتسب گويند ، پس بدن اخروى تجسم صور غيبى است .
و قيامت هركس قيام كرده و حساب او رسيده است . و باطن انسان در دنيا عين ظاهر او در آخرت مىگردد كه يوم تبلى السرائر است ، و اينها همه تمثل و تجسم علوم و اعمال است .
و موت عدم انسان نيست بلكه در حقيقت جدائى انسان از غير خودش است كه اضافات و انتسابات اعتبارى با اين و آن داشت و همه در واقع غير از او بودند ، از آنها منقطع گرديد .
چگونه نفوس معدوم مىگردند و حال آنكه در سر و سرشت آنها محبت وجود و بقاء و كراهت عدم و فناء سرشته
يادنامه مفسر كبير استاد علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 530
مساهمون: جمعى از نويسندگان
ص٥٣٠