با آنها معيت قيوميه و اضافه اشراقيه دارد .
و سخن فقط در دانستن مفاهيم و معانى كليه آنها نيست زيرا كه مفاهيم معقولات و مفهوم عاقل همه از يكديگر متغايرند ، بلكه دست يافتن به انحاء وجودات عينى آنها ، و ارتقاء و اشتداد وجود نفس ، و بودن وجود آن در عوالم عديده به حكم هرعالم است . و به حكم اصل اصيل اتحاد عاقل به معقول بلكه مدرك به مدرك عين نفس مىشوند . و شيئيت شئ نيز در حقيقت به صورتش است پس نفس ناطقه علم به هرچيزى كه پيدا كرده است در حقيقت همان موجود است زيرا كه علم نور است و صورت فعلى هرچيز كه معلوم نفس شد وجودى نورى است كه عارى از حجاب ماده است و صورت فعلى ادراكى نفس عين نفس است زيرا كه قواى مدركه نفس شئون وىاند ، و صور مدركه فعليات نورىاند كه در مرتبت قواى مدركهاند كه وجود واقعى آن صور علميه همان وجود آنها براى قواى نفس بلكه براى نفس بلكه وجود واقعى آنها همان وجود نفس است ، لذا حاس با محسوس و متخيل با متخيل و متوهم با متوهم و عاقل با معقول متحد است كه اتحاد ادراك و مدرك و مدرك است مطلقا به حسب وجود نه به حسب مفاهيم ، بلكه تعبير به اتحاد هم از ضيق لفظ است و واقع آن فوق اتحاد است .
پس در حقيقت صور مدركه اشياء كه علم نفساند
يادنامه مفسر كبير استاد علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 508
مساهمون: جمعى از نويسندگان
ص٥٠٨