است . بعض ديگر گفتهاند با آزادى دادن به افراد نمىتوان مشكلات اجتماعى را حل كرد و جامعه را به سعادت نائل گردانيد . براى اصلاحات بايد به حربه زور توسل جست . بعضى تساوى و برابرى انسانها را براى نيل به سعادت پيشنهاد ميكنند و بعض ديگر اخلاق طبقاتى را براى سعادت انسان لازم دانسته و گفتهاند : تساوى انسانها در حقوق با ترقى و پيشرفت انسانيت سازگار نيست . مردم بايد دو دسته باشند و دو نوع اخلاق داشته باشند . يكى اشراف و زبردستان ، ديگرى بندگان و زيردستان . شرافت انسانيت متعلق به اشراف مىباشد و آنها غايت و برگزيدهء آفرينش هستند . زيردستان براى اشرافند نه بالعكس . پس در تدوين اصول و قوانين اخلاقى بايد حال اشراف رعايت شود نه اكثريت زيردست .
بعضى گفتهاند : خود عمل فى نفسه خوب و بد ندارد ، بلكه خوبى يا بدى عمل به نتايج سودمند يا زيان بارش بستگى دارد . اگر عمل نتايج مفيد داشت ، گفته مىشود خير و خوب است و اگر نتايج زيانآور داشت گفته مىشود بد است .
بررسى و نقد مكاتيب مختلف اخلاقى و جرح و تعديل آنها نياز دارد به بحثهاى مفصل و طولانى كه درخور اين نوشتار كوتاه نيست . بهتر است به هدف اصلى يعنى تعيين ملاك و معيار سعادت انسان و تشخيص فعل اخلاقى از ديدگاه اسلام بپردازيم .
يادنامه مفسر كبير استاد علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 321
مساهمون: جمعى از نويسندگان
ص٣٢١