تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه گوهر روان (فارسى) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
تعريف ساقط شد باقى ماند وجود . و أما اضافات در ذاتم نيست چه اصل اضافه تدبير بدن در گوهر ذاتم نيست چنان‌كه شيخ فرمود در رسم نفسيت معتبر است ، يعنى اضافه در تعريف نفسيت است ، و نفسيت اضافه ذاتست و يكى از طوارى ذاتست ، نه آن‌كه اين اضافه در ذات معتبر باشد ، چنان‌كه دانسته‌اى كه كينونت عقليه كليه داشته‌ايم ، و كينونت عقليه كليه خواهيم داشت بعد از غناى از بدن . پس اين اضافه تدبير جسم كه نباشد در ذات نفس ، چگونه اضافات به جهت مطلقه ، يا جهت سفلى يا عليا ، و به وضع مطلق ، يا وضع استقامت و انحناء كه از عوارض بدن است مىگيرد گوهر ذات را ؟ و براين قياس كن عوارض ديگر را . « و الجوهرية إن كان لها معنى آخر لست أحصّلها ، و أحصّل ذاتى و أنا غير غائب عنها » يعنى آن معنى ديگر در ذاتم نيست ، چه غير غائب از من غير غائب از من است ، و ليس لها فصل . « فانى أعرفها بنفس عدم غيبتى عنها » يعنى علم حضورى دارم به آن وجود ذاتم ، و اين حضور مرجعش عدم غيبت ذاتم از ذاتم باشد نه حضور شيء براى شيء كه اثنينيّت بخواهد . « و لو كان لها فصل لا خصوصية وراء الوجود لأدركتها حتى ادركتها » چه ادراك مقوّم متقدم است بر ادراك متقوم . « إذ لا أقرب منّى إلىّ ، و لست أرى في ذاتي عند التفصيل الّا وجودا و ادراكا فحيث امتاز عن غيره بعوارض » يعنى نه به ما به الإمتياز ذاتى چون فصل ، تا ما به الإشتراك ذاتى بخواهد و تركيب بيايد و ماهيت داشته باشد . « و ادراك على ما سبق » يعنى عدم غيبت مجرد از خود . « فلم يبق إلّا الوجود ، ثمّ الادراك أخذ له مفهوم محصل غير ما قيل فهو ادراك شيىء و هي لا تتقوم بادراك نفسها إذ هو بعد نفسها و لا بادراك غيرها إذ لا يلزمها و استعداد الإدراك عرضى » . يعنى ادراك اگر عدم غيبت مذكور باشد تعبيرى است از همان وجود مجرد از ماهيت ، و علم حضورى است و مطلوبست ، و اگر حصولى باشد و صورتى باشد محصّل مثل علمهايى كه حكماء و متكلمين به احوال نفس دارند كه به حضورى زايد است نمىتواند عين نفس يا جزء نفس باشد ، چه تشقيق مىكنيم به منفصله