به ياد درد سابق عضو خود آيد ، أما اين چيز ديگر است و آن چيز ديگر و متلازم با يكديگر نه عين يكديگر .
و نيز اگر كسى خواهد درست معنى واهمه و معانى جزئى را ادراك كند و فرق آن را با قوه عاقله و ادراك كلّى بگذارد تصور كند كه وقتى خودش خشمگين است رويش برافروخته و چشمش سرخ شده و قلبش در طپش و دندان ميفشارد ، و همه اينها ناشى از هيجان جزئى از دماغ است و اين خشم جزئى است ، أما خشم كلى را شايد وقتى ادراك مىكند كه هيجانش فرونشيند و قلبش آرام باشد و در آن هنگام فكر كند كه خشم صفت بدى است كه من داشتم و از رذائل انسانى است و بايد همه افراد اين صفت را از خود دور سازند . تصوّر خشم در اينحال تصوّر كلّى است كودك يا حيوان ندارد أمّا حالت اوّل خشم جزئى است و همه دارند .
و علّت طول سخن در اين باب آنست غزالى به گمان خويش نقض بزرگى بر فلاسفه وارد كرده و شبهه لا ينحلّى ابداع نموده كه از جواب آن فرو مانند ، و گفته است حكماء معانى جزئيّه را كه بقوّه واهمه ادراك مىشود مانند دوستى و دشمنى جسمانى مىدانند با اين كه قسمت نمىشوند و اجزاء ندارند پس بايد دوستى و دشمنى كلّى را نيز جسمانى بدانند .
و عجب است كه صدر المتألهين شيرازى عليه الرحمة نيز في الجمله پيروى كرده و ملتزم شده است كه معنى جزئى و قوه واهمه نيز مجردند مانند قوه عاقله ، بلكه از اين نيز درگذشته و مدّعى شده است اكثر افراد انسان معانى عقلى مجرّد را درك نمىكنند بلكه نفوس آنها تجرّد خيالى دارد نه عقلى » .
گنجينه گوهر روان (فارسى) — صفحة 206
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢٠٦