است . مثلا وقتى ما بگوييم هزار يا يك ميليون و نظر به يك هزار يا ميليون خاصّ نداشته باشيم يكهزار آحاد تصوّر نكردهايم ، أما اگر در قوّه خيال يكهزار تصور كنيم يكهزار آحاد موجود در خارج را كه ديده باشيم هرواحد آن را جدا جدا در ذهن حاضر كرده داشته باشيم ، آن تصوّر جز براى مهندسينى كه جسم مكعّبى را ده در ده قسمت كرده باشند و شكل تقسيم شده پيش چشمشان حاضر باشد ممكن نيست ؛ پس عدد كلى منقسم نيست كه هرواحد آن در جزئى از اجزاء دماغ قرار گيرد و مانند صفات جسمانى به تبع محل تقسيم شود .
و گفتهاند قوه واهمه و مدركات آن هم منقسم نمىشوند ، مثلا دشمنى و دوستى و امثال آنكه در حيوانات هست نصف و ثلث ندارد مانند صورت عقليه و با اينحال گويند جسمانى است در جزئى از دماغ گرفته ( جا گرفته - ظ ) ، شايد صورت عقلى همچنين تقسيم نشود و در جزئى از دماغ باشد .
گوئيم : در اين شبهه ، صورت جزئى خارجى دشمنى و دوستى با معنى كلّى آن اشتباه شده است و آن هم عينا مانند گرسنگى و تشنگى است . طفل خرد گرسنگى را در معده احساس مىكند و تشنگى را همچنين در گلو و حالتى است در بدن و جسمانى ، أما گرسنگى كلّى و مفهوم آنكه احتياج به غذا است ادراك نكرده و لفظ آن را نمىداند و هرگاه ادراك كرد معنى گرسنگى كلّى و مفهوم آن در معده و اعضاى بدن نيست بلكه در قوه عاقله است و نظير اين طفل محبّت دارد نسبت به مادر خود و اين محبّت فردى جزئى مشخصى است و جسمانى است يعنى حالتى است در قلب و دماغ و اعصاب ، أما معنى كلّى محبّت كه مشخّص نيست و اختصاص به مادر و طفل ندارد هرگاه ادراك شود كلّى است و در قلب و دماغ نيست بلكه در قوه عاقله است .
هرگاه كسى عضوى از بدنش درد دارد همان هنگام آن درد احساس جزئى است ، أمّا پس از بهبود معنى درد را كه مرد سالم تعقّل مىكند و مشترك ميان او و هزاران مردم ديگر است كلى است و بايد بقوه عاقله غير جسمانى درك شود هرچند
گنجينه گوهر روان (فارسى) — صفحة 205
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢٠٥