غيب روى آوريم .
آرى ، بنى اسراييل به درهء شرك سقوط كرده بودند و به آنچه سامرى بر ايشان ساخته بود سر پرستش فرود آوردند . موسى ( ع ) نخست هارون را مورد خطاب قرار داد :
[ 92 / 93 ]
قالَ يا هارُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا * أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَيْتَ أَمْرِي
گفت : اى هارون ! هنگامى كه ديدى گمراه مىشوند ، چرا از پى من نيامدى ؟ آيا تو نيز از فرمان من سرپيچى كرده بودى ؟
سبب آن بود كه :
اولا : هارون خليفهء او بود بر آن قوم ، و رهبرى شرعى بر عهدهء او بود ، پس بايد نخست ماجرا را از او بپرسد .
ثانيا : موسى وقتى كه پاى توحيد در ميان مىآمد از كسى ملاحظه نداشت حتى اگر آن كس وصى و خليفه او هارون باشد .
ثالثا : موسى مىخواست براى بنى اسراييل توضيح دهد كه قضيهء توحيد قضيهاى ساده نيست . حتى ممكن است هارون را هم به سؤال كشد يا به محاكمه .
تا ثابت شود كه وظيفهء خود را نسبت به آن انجام داده است يا نه . خداى سبحان در روز قيامت از رسولان مىپرسد كه امتهايشان چگونهاند ؟ موسى قبل از آن كه به كوه طور رود ، به هارون گفت كه / 216 ( بر قوم من جانشين من باش و به راه فساد كنندگان پاى منه ) اكنون آمده است از نتيجهء اقدامات او مىپرسد .
اما هارون به موسى پاسخ داد كه بنى اسراييل جز از تو از ديگرى فرمانبردارى نمىكنند ، زيرا وقتى آنان را از پرستش گوساله منع كردم گفتند ما بر آستان آن معتكف هستيم تا موسى به نزد ما بازگردد . سامرى شايع كرد كه تو مردهاى ولى من مىدانستم كه بازخواهى گشت و اكنون كه بازگشتهاى دروغ او آشكار شد . شايد موسى مىدانست كه هارون در برابر شرك به خدا سخت خشمگين مىشود ، از اين رو او را سفارش كرد كه به اصلاح آنان پردازد ولى بر ضدشان اقدامى نكند . از اين برمىآيد كه در جوامع منحرف نياز به انقلاب هست ولى اين