تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دو رساله مثل و مثال (فارسى) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
آنهااند . و تقرير مرحوم خلخالى خالى از تكلّف نيست كه نفس باعتبار آن كه مخفى است زير ، و جسم باعتبار آن كه محسوس است بالا است ؛ و بيت بعد از آن اين است كه : « صورت زيرين اگر با نردبان معرفت / بر رود بالا همان با اصل خود يكتاستى » ، پس مسلما توجيه مرحوم خلخالى بىوجه است ، زيرا كه در اين بيت صورت زيرين را فرع و بالا را اصل قرار داده است و فرع به اصل قائم است ؛ تفصيل بيش از اين را در شرح اينجانب بر قصيده مذكور طلب بفرمائيد . و بدان كه مراد از فروع و ظلال و صور كه در كلام اين بزرگان آمده است مثال و نمودار شيء نيست آنچنان كه ظلّ شجر مثلا مثال و نمودار او است ، بلكه مراد اين است كه اين موجودات نشأه مادّى در عين حال كه أفراد انواع مثل خود مىباشند از آن جهت كه معلول آنهايند فروع و ظلال و صور آنهايند ، يعنى هم اين فرد مادّي و هم آن فرد مجرّد عقلانى هر دو از افراد يك نوع‌اند ، و اين مثل آنست نه مثال آن ، و اختلاف در كمال و نقص و شدّت و ضعف است ؛ و فرد تامّ كامل شديد علّت فرد ناقص ضعيف مادّى و مخرج و غايت و صورت بمعنى فصل محصّل و جهت وحدت او است . مرحوم حاجى در بحث مثل حكمت منظومه گويد : و المثل لا مجرّد المثال / و اختلفا بالنقص و الكمال فرق ميان مثل و مثال در همين رساله گفته شد كه حق تعالى « ليس كمثله شيء ، و للّه المثل الأعلى » . خلاصه اين كه مثل شيء آنى است كه با او در تمام ماهيّت موافق و متّحد بوده باشد و اختلاف و تفاوت در عوارض مشخّصه فرديه ، چون زيد كه مثل عمرو است در ماهيت انسانيت و تفاوت در عوارض مشخّصه خارج از ماهيت دارند ؛ أمّا مثال گاهى ظلّ شيء و در طول آنست ، و گاهى براى ايضاح است كه نمودار شيء است و با او در بعضى از جهات موافق است نه در ماهيت ، چنان كه زيد در دليرى مثال شير است ، و بقول عارف رومى در دفتر چهارم مثنوى
كان دلير آخر مثال شير بود * نيست مثل شير در جمله حدود