س - او چگونه شما را از نادانى به دانايى مىكشاند و از تاريكى به روشنايى و از نقص به كمال مىرساند ؟
ج - او حرف مىزند و ما گوش مىدهيم و كمكم ياد مىگيريم .
س - اين فلانى كه شما را از نقص به كمال مىبرد و اينها را به شما مىآموزد آيا خودش داشت و دارا بود يا او نيز از ديگران آموخت ؟
ج - او خود اظهار مىدارد كه از ديگران آموخت و ديگران از ديگران .
س - او چگونه آموخت ؟
ج - هم چنان كه ما از وى مىآموزيم .
س - شما گفتيد آموختن دانش اندوختن است و دانش روشنايى است و اين دانش را از حرف زدن او و شنيدنتان به دست آوردهايد ؟
ج - آرى چنين گفتيم زيرا اگر او حرف نمىزد و ما نمىشنيديم دانا نمىشديم ، مگر لال مىتواند به ديگرى چيزى بياموزد و يا كر از ديگرى چيزى فرا بگيرد .
س - آنگاه كه شما به فكر فرو رفتهايد و داريد مثلا يك مسألهء سنگين رياضى و يا يك پرسش دشوار ديگر را مىگشاييد نه اين است كه در آغاز به جواب آن مسأله و حل آن پرسش آگاه نبوديد و سپس از انديشيدن بدان آگاهى يافتيد و روشن شديد و از قوه به فعل رسيدهايد ؛ آيا دست يافتن به جواب و حل آنها دانش نيست و دانش روشنايى نيست ؟
ج - آرى چنين است .
س - آيا در اين صورت كه با انديشهء خودتان به دانشى دست يافتهايد گفت و شنودى در كار بود ؟
ج - نه خير .
س - پس مىشود كه دانش از جز گفت و شنود به دست مىآيد ، نه چنين است ؟
ج - بنابراين مثالى كه زدهايد و كاوشى كه در پيش كشيدهايد بايد چنين باشد .
س - حالا بفرماييد شما كه خاموش بوديد و به انديشه فرو رفته بوديد و گويندهاى
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 65
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٦٥