كُلَّها
كه در فطرت او جميع اسماى متقابله منقسمه به جمالى و جلالى كه از آنها در اين آيه خلقت بيدىّ معبّر به يدين شده است ، تركيب گرديده است . و چون كيفيت علم بارى تعالى به موجودات از جهت اشتمال اسماى او بر كل شى است فرمود :
فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ
كه چون براى ملائكه علم به اسماء حاصل نشده است كيفيت علم بارى تعالى به هر خفى و جلى و جزئى و كلى را نشناختند و ندانستند .
نظر مذكور اشراقى بنابر مبناى حكمت متعاليه به اين وجه تقرير مىگردد كه هيچ نوع طبيعى نيست مگر اين كه هويّت محيط ، آخذ به نواصى آنها است
ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إِنَّ رَبِّي عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ
( هود 57 ) و آنها را به حركت جوهرى كه موصل آنها به غايتشان است به سوى خود مىكشاند و نواصى آنها كه قدام آنها است ارباب انواعاند ، و اسماى حسنى كه به ازاى اين نواصى يعنى ارباب انواعاند ارباب اين ارباب انواعاند ، فتبصّر .
مطلب عمده در اين مقام معرفت به معنى اسم به اصطلاح اهل تحقيق اعنى عارفان با اللّه است لاجرم در بيان آن گوئيم : محض وجود بحت به حيثى كه از ممازجت غير و از مخالطت سوى ، مبرّى باشد از آن به غيب هويّت و لا تعيّن تعبير مىكنند و حضرت اطلاق ذاتى گويند كه مجال هيچ وجه اعتبارات حتى همين اعتبار عدم اعتبار نيز در آن نيست و مشوب به هيچ گونه لواحق اعتبارى نمىباشد و اصلا تركيب و كثرت در آن راه ندارد و اين مقام لا اسم و لا رسم است . زيرا كه اسم ، ذات به اعتبار معنايى از معانى است خواه آن معانى وجوديّه باشند و خواه عدميّه و آن معنى را صفت و نعت گويند . و به عبارت أخرى ذات با صفات معينى و با اعتبار تجلّىاى از تجلياتش اسم است چون رحمن و قهار كه ذات مأخوذ به صفت رحمت و قهر است .
توضيحا گوييم : اسم در لسان كتاب و سنت همان است كه اهل معرفت و ولايت برآنند يعنى ذات مأخوذ با صفتى و نعتى و با اعتبار تجلىاى از تجلياتش چون رحمن و رحيم و راحم و عليم و عالم و نحوها و اين اسماى ملفوظه ، اسماى اين اسماى