به علم تفصيلى . پس اين علم تفصيلى يعنى همان حضور نفس اعيان موجوده در نزد بارى سبحانه .
بيان مذكور تا بدين حد ، كلامى قويم است ، ولى ظاهر گفتارشان اين است كه اين اشياء ، يعنى اعيان موجودات ، از وجود حق ، جلّ و علا ، مباينند چنان كه در شواهد ربوبيه گويد :
ذهب الإشراقيون و تبعهم الشيخ السهروردي صاحب حكمة الاشراق إلى كون مناط علمه بالأشياء الممكنة هي نفس حضور تلك الأشياء المباين وجودها عن وجوده . « 1 »
و ديگر اين كه فاعل كل در مقام ذات ، عالم به اجمال است ، و نفس فعل خارجى علم تفصيلى است ، مقصود از اجمال در مقام ذات ، و تفصيل در رتبهء فعل چيست ؟
اگر در نفس ناطقهء انسانى گفته شود كه در مقام ذاتش علم اجمالى به ملكات و فعليات خود دارد و وقتى كه آنها را از كمون ذاتش صادر كرده و سان داده است ، علم تفصيلى وى بدانهاست ، مثل اين كه در لسان عرفان ، از روح به قلب ، و از قلب ، به خيال بدون تجافى ، از قرآن به فرقان ، و از قضا به قدر مىآيند ، و همه قائم به نفسند ، بلكه نفس است كه داراى شؤون و تجليّات و مظاهر و مجالى است ، به همين وزان مثلا در بارى تعالى به لحاظ مقام غيب الغيوبى و احديت و واحديت اعتبار شود ؟
و آن كه گفتهاند : « وجود اشياء ، مباين وجود حق سبحانه است . » ، بينونت عزليه را خواستهاند يا بينونت و صفيّه را كه بين خالق و مخلوق بينونت وصفى است ، به اين معنى كه خالق در صفات نقص و حدود امكانى و خلقى از آنها بائن است ، چنان كه در صفات قهر و وجوب ذاتى كه تمايز به اطلاق و تقييد است
هامش
( 1 ) . ص 39 ، ط 2 .