زق خيك و نحى « 1 » مشك چو قربة « 2 » عصام بند « 3 »
شن مشك كهنه باشد و صرام « 4 » چرم گر
القطعة السابعة و الثلثون فى بحر المضارع المثمن الاحزب المكفوف و المقصور
اى جان ماز ناوك « 5 » چشم تو گشته كيش
در سينه دل زدست بلاى غم تو ريش « 6 »
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلان * اين بحر شد مضارع و سازش تو ورد خويش
عقرب چه ؟ كژدم است و حمة زهرش « 7 » ابرة نيش « 8 »
جعبة جفير و و فضة همچون كنانة كيش « 9 »
اعصار گردباد « 10 » چونكبا « 11 » كژ و شمال « 12 » * بالا جنوب ضد و صبا پس « 13 » دبور پيش
حمى تب و صداع و فؤاد و كباد هست * درد سر « 14 » و دل و جگر و جرح و قرح « 15 » ريش
هامش
( 1 ) بحركات نون و سكون ثانى
( 2 ) يعنى نحى مانند قريه هر دو بمعنى مشك اند
( 3 ) بند مشك
( 4 ) صرام از صرم است و صرم نيز معرب چرم فارسى و در قطعه بعد آيد
( 5 ) ناوك بفتح واو يعنى تير و معانى ديگر نيز دارد ولى در اينجا مراد نيست و همچنين كيش با كاف تازى چند معنى دارد از جمله آنها تركش است كه در اينجا مراد است و آن جائى است كه تير در آن كنند و بر كمر بندند و تركش بر وزن سركش مخفف تيركش است يعنى تيردان و مراد از ناوك چشم مژه چشم است كه شعرا به تير تشبيه مينمايند و مىشود كه مراد آن نگاه كردن معشوق باشد چنان كه شاعرى گفته مگر بتير نگه قصد جان من دارد . كه تا به گوش كشيده كمان آبرو را
( 6 ) ريش زخم و جراحت
( 7 ) حمه زهر و نيش زنبور و مار و مانند آن ( منتهى الارب ) .
( 8 ) ابرة نيش كژدم و نيش تيغ و هر نيشى كه باشد ( كنز )
( 9 ) هر چهار بمعنى كيش است كه تركش و تيردان باشد چنانچه در بالا گفته شده
( 10 ) بادى كه از همه طرف يك دفعه جمع و بلند شود
( 11 ) يعنى باد كژدان بادى است كه از يكطرف معلومى نيايد و نوزد
( 12 ) باديكه از طرف قطب شمال وزد و جنوب مقابل آنست ( صراج اللغة )
( 13 ) مولوى در مثنوى گويد بادكان از مشرق آيد آن صبا است . وانكه از مغرب و دبور با و با است
( 14 ) بلف و نشر مرتب صداع درد سر فؤاد درد دل كباد درد جگر
( 15 ) بفتح قاف نيز صحيح است .